صحنه 1
/ نور ميآيد. اطاق رييس عمارت تياتر. علي حاتمي، اميرنظام و نايبكريم، مضطرب و ناراحت بهنوبت طول و عرض اطاق را طي ميكنند. هرازگاهي يكي از آنها پشت پنجره رفته نظري به محوطه مياندازد. قائممقام مدير جشنواره با تلفن صحبت ميكند. حرفش كه با تلفن تمام ميشود، رو به آقايان ميكند./
قائممقام: مدير جشنواره هنوز تو جلسهي بودجهان... تلفني باهاشون صحبت كردم، فرمودن يهجوري بيسروصدا حلش كنين! قال قضيه همين امروز كنده شود.
اميرنظام: يعني چه؟ لنگ جوراب كه مفقود نشده... ناصرالدين شاه گم شده است. او ميهمان شما بوده... بههمين سادگي ميفرمايند بيسروصدا حل شود؟
نايبكريم: حالا شاه گم شده به جهنم. ما چيكار كنيم، بدون ايشون نميتونيم برگرديم اون دنيا. چقدر سفارش كردند.
اميرنظام: مقصر شماييد!... كراراً گفتم چشم از ايشان برنداريد!...
نايبكريم: باور كنين من تا تو موالم همراشون بودم... نفهميدم چهطوري در رفتند!
اميرنظام: بايد فكر چاره كرد!... هرطور شده بايد اين شاه مفقود پيدا شود.
قائممقام: مدير جشنواره سفارشكردن به هيچوجه نبايد كسي بفهمه شاه گم شده... گفتن محرمانه تلفن كردم يهمأمور ورزيده مياد. ردّ ايشونو بگيره پيداشون كنه!
اميرنظام: اين به يك معني يعني حبس ما در اين اطاق، جماعت ناظر، ما چهار نفر را مدام با هم متفق رؤيت كردهاند. بي شاه پا بيرون بگذاريم. ميفَهمند نقصان حاصل شده. بياييد شاه را اولاً راساً عمل ميكنيم.
نايبكريم: حالا شاه را از تو كدوم سوراخ در بياريم؟!
علي حاتمي: من يهراه حل دارم... ميگم زنگ بزنيد عَبِد بياد. معجزه ميكنه، از چوب خشك شاهي بسازه كيف كنين! يكي رو گريم ميكنه... عين قبلةعالم!
اميرنظام: چارة دائم كنيد آقا!... بهفرض براي اين دو روز باقي چنين شد، وقت برگشت چه كنيم؟!
علي حاتمي: شاهي كه اسكندري گريم كنه قابل جازدن براي اون دنيام هست!
/ در زده ميشود. منشي وارد شده رو به قائممقام كرده ميگويد:/
منشي: آقا هرچي خبرنگاره ريخته تو ساختمون....ميخوان بدونن چرا ناصرالدين شاه دزديده شده.
قائممقام: كي گفته دزديده شده.اصلاً كي به اونا خبر داد؟!
منشي: نميدونم... يه آقايياَم اومدن با شما كار دارن... هرچي ميپرسم نميگن كيان.
قائممقام: بگين بياد تو...
/ منشي بيرون ميرود بلافاصله مردي جدي با عينك كاملاً سياه وارد ميشود. عينك او آنقدر سياه است كه ابداً جايي را نميبيند/.
مرد: من مأمور ويژه يافتن قاتلم! كسي تكون نخوره!
قائممقام: كسي كشته نشده قربان... يهنفر گمشده...
مرد: گمشده همون مردهاس ديگه! ... خوب... عجالتاً ساختمان بايد تبديل بشه به ستاد عملياتي... بگين بهسرعت تخليه كنن... زود!
قائممقام: برادر من نميشه كه... جشنواره است... نبايد رعب و وحشت ايجاد كرد.
مرد: پس يك جاي خلوت پيدا كنين تا من كارمو شروع كنم.
قائممقام: خدا لعنت كنه مدير قبليو... يهجاي خلوت باقي نذاشت تو ساختمان... هر سوراخي بود كرد سالن... بهاتفاق ميريم تو يكي از اين سالنها!
مرد: اشكال نداره... من ميرم... يكي يكي آقايونو بفرستين بازجويي بشن!
اميرنظام: استنطاق؟! از ما ؟!
/ مرد ميخواهد بيرون برود. در را پيدا نميكند. نور ميرود./
صحنه 2
/ نور ميآيد. تالار چهارسو. جمعيت گوشتاگوش نشستهاند. مرد عينكي در صحنه روي چهارپايهي دكور شب هزار و يكم نشسته و در حضور تماشاگران از نايبكريم بازجويي ميكند./
مرد: اين شاهي كه ميگي دود شده رفته هوا. چه شكلي بود؟!
نايبكريم: قد بلند و كشيده عين غزال، ابرو كمون، خوشگل، تو دل برو، آتيش پاره! البته رو چشم خواهري نباشه!
مرد: اينا كه گفتي مشخصات جنيفر لوپزه نه شاه، من نديدم ولي ميگن اينطوريه! صداشم بد نيست ميگن !
نايبكريم: شما بجاش اينو پيدا كن. باش برگرديم اون دنيا ! چيه اون مرتيكه سبيل كُلفت زمخت!
صحنه 3
/ در اطاق رييس تياتر، علي حاتمي اطلاعيهاي به منشي ميدهد./
علي حاتمي: اينو بزنين به ديوار. هركي داوطلبه بهجاي قبلةعالم گريم بشه مراجعه كنه!
/ منشي ميرود. كارگرداني وارد ميشود./
كارگردان: آقا دستم به دامنتون. امشب اجرا دارم. ميشه بگين شاه شما بياد بازي كنه. كاري نداره، بايد نقش خودشو بازي كنه!
علي حاتمي: مگه بازيگر نداري؟!...
كارگردان: چرا داشتم... نيم ساعت پيش خبر دادن واسه زايمان رفته بيمارستان! دستمو گذاشت تو پوستِ گردو!
اميرنظام: جلالخالق... مگر زن نقشپوش شاه ميشود؟! نكند مهدعليا را ميفرماييد؟!
كارگردان: كار من مُدرنه! شاه من مَرده ولي حاملهام ميشه!
علي حاتمي: شنيده بودم تو سينما مردها زن ميشن. زنها مرد. مودارها را كچل ميكنند، براي كچلها مو ميكارند. جوانها را گريمِ پير ميكنند، پيرها را جوان. تو تئاتر زنپوش ديده بوديم، شاهپوش زن نديده بوديم.
كارگردان: حالا چيكار كنم. شاتونو قَرض ميدين؟!
اميرنظام: اگر آمدند، صحبت ميكنيم. قبول طبعشان افتاد. حتماً! / با خود/ اين جماعت حريصِ قدرتند. لازم باشد تخم هم ميگذارند و ميمانند بر تخت. زايمان كه سهل است. / نور ميرود./
صحنه 4
/ نور ميآيد. علي حاتمي توسط مرد عينكي بازجويي ميشود. جمعيت كماكان حضور دارند. /
مرد: آقاي حاتمي، من به شما ارادت دارم... ولي چرا شما در هزاردستان برخلاف دستور، سنتشكني كرديد و در صحنهي سيروسفر خانِ مظفر و خوشنويس زن بيحجاب گذاشتيد؟!
علي حاتمي: قربان! اولاً كه اون زن، زن خودم بود. دوماً بيحجاب كامل نبود. سوماً اصلاً اون پرده بهدستور مدير شبكه غلفتي دراومد اصلاً پخش نشد. شما چطوري ديدين؟!
مرد: من تازگي رو نوار ديدم...
علي حاتمي: تو رو خدا بدين خودمم ببينم!
مرد: يهشرط داره. بعداً تو خلوت بهتون ميگم. يهكاريه كردين. ميدم نگاه كنين! خوب بريم سر اصل مطلب. براي چي شما همهاش دور و ور اين شاه ماها ميگردين.. آدم قحطه؟! اين همه آدم. از اونا فيلم ميساختين!
علي حاتمي: خوب... اونارم ساختم... اگه شاهارو نشون دادم... ميخواسم مردم عبرت بگيرن! مردمو نشون ميدادم، شاه كه عبرت نميگرفت!
/ نور ميرود/
صحنه 5
/ نور ميآيد. در محل انتظار سالن اصلي صف طويلي از داوطلبين براي گريم شدن بهجاي ناصرالدين شاه شكل گرفته است. نايبكريم و اميرنظام و قائممقام مدير حضور دارند./
اميرنظام: زياده از حد لزوم آمدهاند. يك نفر كفايت ميكند! آن هم تا قبلِ رفتن!
يكي از جمع: آقا گفتن علي حاتمي ميخواد فيلم بسازه. عين سلام سينما. ما اومديم تست بديم!
نايبكريم: نه آقايون. ناصرالدين شاه گمشده، ميخوايم يكي از شما رو مثل اون بسازيم تا كسي نفهمه گمشده!
همه: باشه ما هستيم... ما رو بسازين! ما انگ نقشيم! گمرام نميشيم!
نايبكريم: / به اميرنظام/ ميبينين قربان. پاي شاهي باشه همه هستن. شرط ميبندم شما گم ميشدين، هيشكي حاضر نميشد جاي شما گريم بشه!
اميرنظام: چرا نايب؟! مگر ما چهكرديم يا چه توفير داريم؟!
نايبكريم: مفت و مسلم خودتونو به كشتن دادين! جماعت كسيرو تحويل ميگيرن كه براش بميرن، نه كسي كه براشون ميميره!
/ نور ميرود./
صحنه 6
/ نور ميآيد. مرد عينكي در صحنة چهارسو. كماكان در دكور شب هزار و يكم از اميرنظام سؤال ميكند/
مرد: شما ديگه چرا دنبال پيدا كردن قاتل خودتون هستين؟!
اميرنظام: ايشان همسفر ما بودند. حق دارند به ما. بايد بيايند برگرديم برزخ، در صحت كامل، حساب مكافات اعمال او روز جزا معلوم ميشود.
مرد: / قدري فكر ميكند استثنائاً / آقا بهنظر شما كه مرد سياست بودين، حركت تئاتر مشكوك نيست؟!
اميرنظام: از چه بابت آقا؟!
مرد: ناراحت نشين عاليجناب! ميدونين ما هر روز گزارش داريم. تئاتر الان در انحصار تئاترياس! به رفقاي ما اونطور كه نظر ما است ميدون نميدن. اگرم بدن، زود همرنگ اينا ميشن! خارجيارو چپ و راست دعوت ميكنن. راحت شماهارو از اون دنيا ورميدارن ميارن. هي گروه ميفرستن خارج. آخه چطوري با اين بودجهي بخور و نمير ممكنه؟! بين خودمون باشه ما تو صدا و سيما و روزنامههامون كلي خرج ميكنيم ولي دوزار موفق نيستيم. با هزار مكافات، با كلي پول جشنواره سيما راه مياندازيم، آخرش كشك. رفقا تيركمون زدن، خوب بهنظر شما مشكوك نيستن؟!
اميرنظام: / عصباني/ شما آمدهايد گمشدة ما را بيابيد يا از ما حرف بكشيد، اينچه نحو استنطاق است؟!
مرد: باشه آقا... شما هدفتون از اين سفرِ مشكوك چي بود؟!
اميرنظام: ديدار وطن!
مرد: شايع بود براي زمينهچيني انتخابات اومدين. گفتن شما رو آوردن برا حمايت...
اميرنظام: ما بهگور هفت جدمان ميخنديم. مگر چندبار بايد از يك سوراخ گزيده شويم؟
مرد: / خوشحال اميرنظام را بغل كرده و ميبوسد/ دَمِت گرم... اينه! داري مياي تو خط!
اميرنظام: مقصود شما را نميفهميم آقا!
مرد: مهم نيس ... ما ميفهميم بسه!
/ با روبوسي اميرنظام و مردِ عينك سياه، جمعيت تماشاگران دست ميزنند. نور تماشاگران ميآيد. حالا جمعيت سرپا ايستاده تشويق ميكنند. مرد عينكي و اميرنظام به حضار اداي احترام كرده از صحنه بيرون ميرود.../
يكي از تماشاگران: عجب جالب بود اين شب هزار و يكم... براوو!
يكي ديگر: الحق بيضايي استاده! تو سه تا اپيزود سير تا پيازو گفت.
يكي ديگر: نقد شو مينويسم. شاهكار بود!
/ جمعيت آرام آرام تالار را ترك ميكنند. نور ميرود./
صحنه 7
/ نور ميآيد/ اميرنظام، علي حاتمي و نايبكريم در اطاق رييس عمارت تياتر نشستهاند خواجهباشي جشنواره وارد ميشود. تا نايبكريم او را ميبيند، يقه او را ميچسبد./
نايبكريم: كار كار اينه چيكار كردي قبلهي عالمو؟! حتماً تو يه بلايي سرش آوردي!
خواجهباشي: من كاري نكردم بهخدا!
اميرنظام: رهاش كن كريم. اين خواجهباشي بيخطره.
نايبكريم: / يقه خواجهباشي را رها ميكند./ بگو ببينم. ديگه چه آشي برامون پختي؟!
خواجهباشي: هيچي وا. داورا تو ترافيك گيرافتادن... گفتيم اگه بشه شما بياين جاشون كار ببينين! شما بهتر داوري ميكنين! اونا حرف، حرف خودشونه!
نايبكريم: اي آدمفروش! به اين سرعت زيرآبشونو زدي؟ داوري كه ديگه بازيگري نيس، با هر دوز و كلك طرفو كله پاكني. جاشو بگيري بري خارج! برو تا بيشتر نگفتم! تو ميتوني آدم بزرگي بشي! استعدادشو داري، ول كن، بچسب به هنرت!
/ خواجهباشي ميرود. عبداله اسكندري وارد ميشود، با پنج نفر كه آنها را كاملاً شبيه قبلهعالم گريم كرده است. نايبكريم و اميرنظام جا ميخورند از اينهمه شباهت./
علي حاتمي: گفتم عَبِد معجزه ميكنه... هر كدومو ميخواين وردارين!
نايبكريم: باغت آبادشه انگوري! يكي يكي ورميداريم! دوتا رم ميذاريم برا روز مبادا !
اميرنظام: راستي حكم ميكند وفادار باشيم بهعهد و پيمان. انصاف نيست يكي از اينها با ما بيايد. بار سنگين مكافات شاه را تحمل كند روز حساب!
نايبكريم: / به امير / اين صداقتت منو كشته! ترو خدا اينقدر مته به خشخاش نذارين! شاه جماعت عين كش تنبونه! درميره آخرش! وقتي كه رفت، رفته! من ميدونم. عذاب آخرتشم ميندازه گردن ما! اگه نكرد!
اميرنظام: هرطور شده بايد پيدايشان كنيم! من نگران فتنهي ايشانم در زمين! / رو به پنج مردِ شبيه شاه/ برويد آقايان.. شما هرچهقدر هم شباهت پيدا كنيد، نخواهيد توانست ذرهاي از قساوت شاهِ مفقود را خيال كنيد حتي!
/ پنج مرد همراه اسكندري بيرون ميروند. نور ميرود./
صحنه 8
/ نور ميآيد. در حياط خانة فيلم مادر. اميرنظام و نايبكريم لب تختمفروش نشستهاند. علي حاتمي فكورانه در حياط قدم ميزند./
علي حاتمي: آبرومون رفت. حالا ميگن اينا با دنگوفنگ از اون دنيا اومدن، نتونستن يهپرده نمايش واسه اختتاميه آماده كنن!... كاش اصلاً قبول نميكرديم!
نايبكريم: كاريه كه شده! حرف تو گوش اميرنظام نميره كه! مرغش هميشه يهپا داره!
/ در زده ميشود. علي حاتمي، درِ حياط را ميگشايد. قبلةعالم، مست و ملنگ، شاد و سرخوش، آواز خوان وارد حياط ميشود./
علي حاتمي: كجا بودي شما آقا؟ پيش خودمون گفتيم يار نيمه راه شدين!
قبلةعالم: / بهحالت مستي با لكنت/ چطورين بچهها؟! چيه؟! چَت كردين؟!
اميرنظام: باز نكند رفتيد پاي بساط لهو و لعب. چه خورديد؟! زهرماري؟!
قبلةعالم: / دست بهگردن نايبكريم مياندازد تا نيفتد. / زهرهماري نبود امير، آب طربناك بود!
علي حاتمي: دكة بغوسو مگه جمع نكردن؟! نايبكريم قبلةعالم را لب حوض ميبرد تا آبي بهصورتش بزند/
نايبكريم: خوب شد اومدين قربان. داشتن بهجاي شما، بهزور يه ضعيفهاي رو قالب ميكردن به ما... زيربار نرفتيم به روح شما!
/ اميرنظام غضبناك بالاي سرِ قبلهي عالم ميآيد. نايبكريم از ترس پس ميكشد./
اميرنظام: بهما بفرماييد كدام گوري بوديد. و الا ميدهيم جماعت مؤمن حد بزنند!
قبلةعالم: / پس از چند سكسكه / ما را بهزور بردند. محفل انسي بود در باغ شميران، همه قِسم اسباب عيش مهيا. آنجا يك جعبهي جادو بود. گفتند ماهپاره است. صُوَر قبيحه تماشا ميداد. گفتند بخوريد. خورديم، گفتند برقصيد، تا جان داشتيم قر داده جنبانديم. خلاصة كلام، دلي از عزا درآورديم ناگفتني. آنچه مايهي عقده شده بود اين سالها، يكجا قضا كرديم در خفا. نياي كبيرِ ما هم بهخواب نميبيند اين همه اسباب سرور. ما ميلِ پناهنده شدن داريم!
اميرنظام: با اين كبارت سن شرم و حيا نميكنيد؟!
قبلةعالم: از چه حيا كنيم امير؟! مرد ما بوديم كه با آن قدرت، تنها به عدد سالهاي عمرمان زن داشتيم در حرمسرا. هرسال كه بالا ميرفت يكي ميافزوديم. همه حلال و محرم. روزي ميداديم، مأوا ميداديم. كار ما همه عيان بود. ولي امروز ديديم بعضي نوادگانِ تازه به دوران رسيدهي ما در خلوت، زياده از حد طلب ميكنند، بيآنكه رسم و رسوم بهجا آورند يا نفقه بدهند.
اميرنظام: وقتي پنجاه سال زمينگيرِ هوس باشيد، بيقيدوبند، هزارساله ريشه داريد در فتنه و فساد! دور شويد از اينجا!
علي حاتمي: آقا ترو خدا وارد معقولات نشين. كار ما هنره! فردا اجرا داريم تو اختتاميه بذارين تمرين آخرمونو بكنيم!
قبلةعالم: شما بكنيد! ما ميل خواب داريم!
/ در همين لحظه در زده ميشود. نايبكريم ميگشايد. مرد عينكي پشت در است./
مرد: آقايون شب بهخير! شام دعوتين امشب! طبقه هفدهم هتل آزادي، ماشين حاضره بفرمايين!
/ چهار ميهمان بههم مينگرند، متعجباند. نور نميخواهد برود. ولي ميرود./
دنباله دارد. فقط يك قسمت ديگر





