درباره حسين پاکدل  
 
 
نمایشنامه


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
شنبه 3 مرداد 1383
موضوع: نقد و نظر
● نقد و نظر شاهانه بر نمايش « سيزده »

برگي از اوراق کتابچه روزنامچه خاطرات روح سرگردان قبله عالم خان مظفر ناصرالدين شاه قاجار در باب سفرزميني و خاکي از عمارت صاحبقرانيه در شميران به محله سنگلج تهران به جهت سير و سياحت وتماشاي تياتر ارباب نمايشات در معيت عکاسباشي و امين السلطان در يوم پنجشنبه چهارم جمادي الثاني 1425 هجري قمري.

ديروز کلاً و امروز تا صلاة ظهر در منزل توقف شد در عمارت بادگير جنب مرغخانه. هيچ جا نرفتيم الا اينکه نيم بند، سري زديم به دربخانه. ناهار را در عشرت آباد خورديم، همراه ارواح حرم. بعد سواره آمديم شميران. سه ساعت مانده به غروب، امين السلطان آمد. قدري نوشتجات مانده بود که خوانديم و جواب نوشتيم. وقت مرخص شدن، ديديم امين السلطان پا به پا مي کند. خيره نگاهش کرديم که چه عرايض دارد. به عرض رساند، حسب الامر مبارک راه قرق کرده اند تا تهران. اول ملتفت نشديم. تا آنکه رخصت خواست از براي همراهي با ما تا شمس العماره و باغ سنگلج. يادمان آمد راپورتچي ها و خفيه نويسان ما گفته بودند عده اي عمله طرب و آکتورهاي تياتر تهران، مجلس نمايشي ترتيب داده اند ازحال و احوال و اوضاع مملکت و طبقه نسوان، خصوص اندروني و شبنامه داده اند مخفيانه دست خواجه باشي ها که ببرند داخل و زنان ما را اغفال کرده به تماشا ببرند و درس حريّت بدهند. ما هم حکم اکيد کرده بوديم قبل از آنکه کسي از اهل حرم روانه شود، خبر دارمان کنند، شخصاً ملاحظه کنيم تا بعد اگر صلاح بود و فسق و فجوري نبود ببرند به تماشا، وگر نه همه را از دم به فلک بسته شلاق کش کنند. به امين السلطان فرموديم بماند. قرارشد عکاسباشي همراه شود تا اگر پروگرام نمايش قبول افتاد، چند فتو بردارد از آن، تا بماند در ديوانخانه براي فردا تا نگويند ما نيم قرن بي التفات بوده ايم به امور کولتور و نظام هنر .

آمدند گفتند کالسکه آماده است. امين السلطان گفت لباس مبدل بپوشيم. با خودمان گفتيم جبه شاهي در بياوريم و باقي امروز را مثل ساير احاد رعيت براي خودمان آسوده برويم. رخت عوض کرده سوار شديم. عکاسباشي را پيش از ما روانه کرده بودند. راه افتاديم. در راه با امين السلطان قدري صحبت شد. هوا دم داشت، اما بوي ياس و اقاقياي آبي مي داد. اوقات ما بحمدالله خوب بود. راه خلوت بود. فهميديم از براي ما قدغن کرده اند احدي از رعايا بين راه نه بيايد نه برود. تنگ غروب از دروازه شميران عبور کرديم. آن جا ديگر قرق را شکسته بودند، دکان ها همه باز بودند و چراغها روشن. تا شمس العماره و محله سنگلج، سمت شانه راست همه باغ بود و فوّاره ها و آب پاش ها به کار مشغول بودند واز صدقه سر دولت همايون ما ملت آسوده اند و امنيت برقرار. عمارت بلديه و دارلشورا سر به آسمان کشيده بود. حظ کرديم از اين همه ناز و نعمت که فراهم کرده ايم براي رعيت. از کالسکه که پياده شديم ديديم جماعتي از زن و مرد مقابل عمارت سنگلج سرپا هستند. خواستيم از در پشت داخل شويم . گفتند اساس نمايش، در پشت، در ندارد هر چه هست، پيش و پس، همين است. به اجبار از جلو وارد شديم. مارا به اطاق مخصوص بردند. ديديم اسباب پذيرائي چيده اند. قدري ميل کرديم. بعد ما را راهنما شدند به داخل اطاق تياتر بازي. آنجا سالون بزرگي بود به قاعده ي دويست زرع در سيصد زرع، با صندلي هاي فراوان مخملي. همه جا را با قوه الکتريک منور کرده بودند. تا نشستيم تاريک شد مثل ظلمات. يک پرده فرنگي در مقابل بود که در تاريکي کنار رفت. نور که آمد ديديم، اي واي! اين که حرمسراي خودمان است. زنان آشناي خلوت با هزار جور چاشني به صورت ، رفته بودند آن بالا، برسکو، بي پرده و مانع. اول به خيالمان رسيد زن پوشان تکيه دولت خودمان اند، اما خوب که سياحت کرديم فهميديم خير. چشم اُقول بيگه خانم دور! همه بودند، از ملک تاج تا ملک جهان و فخروالدوله و گل نساء و دلبر خانم و جيران السلطنه و شورالتاج، از کُرد و بلوچ گرفته تا گيلک و لر و فارس، گوش تا گوش نشسته بودند در جلوت. بي هيچ شرم وحيا، گوئي يا ما ابداً به حساب نمي آمديم يا پرده نامرئي کشيده اند آن ميان. مجادله مي کردند پر هياهو که گاه کار به مرافعه و ضرب و صدمه مي کشيد. عمله طرب در پرده مستور بودند. يادمان آمد، در عهد حيات، ما در خلوت خود مزقانچي ها را مستور نمي کرديم. يا ميل به چشمشان مي کشيديم يا روبنده ي سياه مي داديم ببندند، تا نظر به اندروني و نامحرم نکنند. از امين السلطان پرسيديم حکايت از چه قرار است ؟ و چرا ما را به هيچ مي گيرند ؟ گفت رسم نمايش است، قدري آسوده شديم. زنان حرم بر سکو، داشتند پولتيک سوار مي کردند تا به چه قسم با فن دلبري و ساخت معجون جادوئي، مارا چيز خور کرده التفات همايوني را جلب کنند تا دستمال بيندازيم از براي آن ها بعد سالي. اين وسط يک سياه قرمز پوش آمد که با اداهايش کلي باعث خنده شد. اسم آن سياه را " ايران " گذاشته بودند. پدر سوخته با چند گرم زبان ناقابل چنان کلمات درشت مي گفت که اسباب حيرت و تعجب بود. بعد ما آمديم به هيبت تمام. ياللعجب! خودمان بوديم با همان جبه وسبيل مبارک، منتهي قدري لاغر ونحيف شده بوديم، لابد از زور غم رعايا و گذر ايام. با هزار کلک به واسطه همان سياه برزنگي برسکو چيز خورمان کردند. يادمان رفته بود به چه حاجت پا به اندرون گذارده بوديم تا آخر. وقت رفتن يادمان آمد، امر کرديم، روز ديگر مجلس بيارايند، در حضور مادرمان مهد عليا تا خبر مسرت بخشي را اعلام کنيم.

اين وسط مدام نور مي رفت و مي آمد و آکتورها و اکتريس ها، جابه جا مي شدند و به فن تياتر فرنگي هم جامه نو مي کردند و هم ماجرا هاي خنده آور مي آفريدند. در دنباله معلوم شد ما در سفري به پاريس دل بسته يک بانوي فرنگي شده ايم. لعبتي گلرنگ و با شکوه، که معتدل راه مي رود و شرمگين و نمکين سخن مي گويد و لباس هاي الوان به تن مي کند و همه قسم آداب دلبري، خوب و با مهارت مي داند. در صحنه ي ديگر آمديم و او را هم آورديم و به عنوان سوگلي تازه نشان داديم و خط و نشان کشيديم تا حساب دست ريز و درشت بيايد. مادرمان مهدعليا اين وسط چون هميشه با ما کج افتاد و بناي ناسازگاري گذاشت." ويرجين " عزيز ما با شمايل و اطوار مقبول و کار کشتگي تمام، خم به ابرو نياورد. ويرجين بانو با توله سگي که به همراه داشت و از شدت علاقه به ما، نامش را " ناصر" گذاشته بود جولان مي داد و روزگار ما را خوش مي کرد. آخرالامر معلوم شد ويرجين يا همان عروس فرنگي ما، گمارده دولت فرانس است از براي سهم خواهي بين دول خارجه و في الحال که ما به جهت پاره اي امور محتاج اجانبيم، عهد کرده اند به اخذ باج و حق السکوت و حرفشان اين است که بي خبر از ما، در خفا، مادرمان مهد عليا با دولت روس روابطي دارد و بده بستاني و بعضي امراي ما وابسته سفارت بريتاني هستند و اين وسط سر آنها بي کلاه مانده است و حالا با اين وسيله قصد جبران مافات دارند. تا پايان نمايش ويرجين بي آنکه ما را به وصال برساند با کياست زنانه مثل جاسوسي کاردان، مادرمان مهد عليا را ساکت و زمين گير مي کند. خود ما را تمام و کمال از هر جهت لخت مي کند. زنان حرم مارا با آداب آزادي زنان آشنا و در آخر همه چيزمان را به باد داده معلق در زمين و هوا آويزانمان مي کند. تنها در اين ميان ايران يا همان سياه نمايش مدام هشدار مي دهد و کسي گوشش بدهکار نيست. خلاصه نمايش، آنکه از بي کفايتي و زنبارگي ما ايران پاره پاره مي شود. عکاسباشي ما هم اين وسط انگار اسباب فتوگراف مفت به دست آورده مدام از چپ و راست و بالا و پائين فتو برداشت. يک آن نگفت ما هم آدميم، از همه عکس انداخت به جز ما.

نورها که رفت، جماعت کف زدند بسيار. عاقبت پرده کشيدند و مرخص شديم. در برگشت به باغ شميران، بدون آنکه با امين السلطان حرفي بزنيم، با خودمان خلوت کرده، زياده فکر کرديم، حتي به خودمان گفتيم آيا تقصيري داريم يا نداريم. چشم باز نکرده شابابا مرد، بزرگان قوم از طوايف، دوره مان کردند و از تبريزکشان کشان آوردند تهران، جبه اي پوشاندند به ما که في الواقع آن زمان به تنمان زار مي زد و تاجي چپاندند بر سرمان و نشاندندمان بر تخت مرواريد در کاخ گلستان و گوش تا گوش دست به سينه ايستادند در مقابلمان. هر چه گفتيم پخته و ناپخته قانون شد، تا آنجا که سرفه ها و باد هاي ما هم رنگ کرامت گرفت. از جنوب و شمال و شرق و غرب بزرگان هر قوم، برايمان تحفه و پيش کش فرستادند همراه با دخترکان تازه بالغ و کنيزکان نورسيده. آنقدر که اندروني ما ديگر گنجايش نداشت. سر جنبانديم ديديم پنجاه سال گذشته و ما هنوز برتخت سيطره فرمان مي رانيم. هرکار دلمان خواست کرديم هر جور ميلمان کشيد، کشيديم. گشتيم، برديم، خورديم، زديم، بستيم، کشتيم، فروختيم، خريديم، داديم، گرفتيم، هيچکس هم پيدا نشد به ما بگويد چه مي کني! در عوض چپ و راست چاپلوسي بود و دست بوسي و فدايت شوم، از بزرگ و کوچک. ديگر ظل الله بوديم بر زمين. شما هم باشيد اينطور باورتان مي شود قدر قدرتيد. وقتي هم که آخرالامر حوصله مان سر رفت، کار ملک و ملت را سپرديم به منورالفکرهاي مشروطه. اين تازه به دوران رسيدها هم دو روز نشده، افتادند به جان هم. آخرش هم، مرديم و جنس اين جماعت را نشناختيم. طايفه اي که فقط بلدند عيوبات را بگويند، بدون آنکه بدانند چه مي خواهند و چگونه بايد بخواهند و اگر ساعتي امر دولت به دستشان بيفتد مثل خر لنگ در جا مي مانند. اينطور کجاي عالم کار پيش مي رود. آخر هيچ کدامشان را نديديم چاره عقلاني کنند و راه نشان دهند. عمله پول هم که قد يک قاطرچي راه و رسم حکومت نمي دانند ولي آنقدر مي دانند که هر گز جاي خيس بار نگذارند. مهم اين است که حفظ منافع کنند، به هر راه و با هرکس که بشود، ناصر و منصور و يعقوب برايشان توفير ندارد. طايفه نسوان را هم که به ضرب و زور مردي پوسانديم در خلوت حرم، مي ماند مشتي فرنگ رفته اجنبي پرست، که محل اعتنا و قابل خيالات نيستند. خوب همين مي شود اسباب ماندگي. اگر هر بني بشري را اينگونه بي هيچ منطق و برهان عزت دهند، غير اين مي شود که در دوران ما شد ؟ حالا ما نبوديم به خيالتان، وامي ماندند. شده بود از شاخه عرعر ناصري مي ساختند، از ما بدتر. حالا هي جماعت کريتيک و سينماتوگراف و تياتر، هر نيم قدحي را سر ما بشکنند. تا وقتي جماعت دلاله قدرت يکي را مي گذارند در ميان و هر قسم خواست و تمنا را به واسطه او و به نام او مي کنند، اين قافله کج کج مي رود. اين ها در تار و پودشان صد ناصر خوابيده، رندي مي کنند و يک ناصر را به محکمه مي کشند.
در همين فکر ها بوديم که رسيديم به باغ صاحبقران خودمان که اين روزها به سبک فرنگيان موزه اش کرده اند، از براي عبرت روزگار. اما عبرت در کردار ماست و الا مشتي سنگ و کلوخ که همه جا هست.

هنوز نفس چاق نکرده بوديم که گفتند از جماعت اکتور و رژيستور پيک روانه کرده اند، که عيوبات و محسنات کار را بگيرند. ديديم باز هم که در بر همان پاشنه مي چرخد. اين مدد را بايد از ارباب هنر بگيرند و الا ما که به صوت جلي ذم خود نمي کنيم. گفتند حاشا و کلا بگوئيد. ديديم چاره نيست و راه در رو بسته، لذا گفتيم باشد مي گوئيم. داديم خان اعتماد اين چند کلام را بنويسد، مهر کنيم بدهيم ببرند.

اول: اصل قصه خوب است اما ته آن عجولانه سرهم بندي شده است . شنيده ايم در جشن نمايشات پايان بهتري داشته است که گفتند بله! حذفش کرديم به عمد. بي ذوق ها!

دويم: بازي ها و بازي سازيها ناقص و عجولانه بود. خصوص مهد عليا، ما مادرمان را که ديگر خوب مي شناختيم. اقتدارش زمين و زمان را مي لرزاند. مگر کشتن امير نظام کار سهلي بود ؟ او کرد، بي خم ابرو. ويرجين خوب بود ولي مي توانست به مراتب بهتر باشد. ايضاً نقش پوش ما. ما در هر امري بي دست و پا بوديم در اين يک فقره نبوديم که بگذاريم کسي قِسِر در برود.

سيم: هماهنگي بازي زنان حرم بي نظير بود. انگار هم رژيستور هم اکتريس هايش يک عمر در حرمسراي قجري بوده اند.

چهارم: گروه مزقان همراه نبودند. ما در اندروني شاهي بي شمار تصانيف دلکش داريم، هيچيک را نشنيديم. آنچه هم شنيديم ربطي به اندروني ما نداشت.

پنجم: آن قطعه تياتر تعزيه خوب بود.

ششم: از اين جماعت جوان و آن رژيستور ريز نقش، بعيد بود اين همه ظرافت و پختگي که ديديم.

هفتم و آخر: زبان نمايش به زبان زمان ما تا حدي نزديک بود اما زبان ما نبود.

بس است خسته شديم از امورات نظام هنر و کولتور و منورالفکري. ميل داريم به خاطر اين انبساط خاطري که حاصل شد. جماعت نمايش را صله و پيشکشي بدهيم ولي چون روح ما اختيار خزانه شاهي ندارد به سپاسي خشک و خالي از اين جماعت جوان و پر شور " خلاء " بسنده مي کنيم. بروند خوش باشند. ما هم فرمان مي دهيم باز قرق کنند و اهل حرم را به تماشا ببرند. مقبول افتاد.

سپاس بيکران روح شاهي شامل شد به حال:

• بنفشه خاتون توانائي ( رژيستور و کاتب )
• قمرالملوک محشاد مخبري ( ويرجين بانو )
• شمس الملوک فروغ الدوله قجابگلي ( مهد عليا )
• ميرزا عليرضا خان محمدي ( ما )
• اختر الدوله سهيلا صالحي ( سياه برزنگي، ايران )
• سميه خانوم برجي ( ملک تاج )
• فرزانه بيگم سکوتي ( ملک جهان )
• منيراسادات سوده شرحي ( گل نساء )
• الهام المنير شعباني ( فخرالدوله )
• امين الدوله ميترا ضيائي کيا ( جيران السلطنه )
• مجدالدوله سارا همت راد ( شوراتاج )
• شوکت الملوک بهاره خانوم ازندريان( دلبر خانم )
• و مزقانچي ها
• دستياران ، طراحان، عملجات همراه
• وهمراهان قبلي
و مشاطه گران ماهر خصوص شمس الملوک شهسواری

• و با عرض تشکرات قلبي و قبلي از عاليجنابان نخعي، طوماري، مددي، دشت گلي و بقه السيف تالار سنگلج.
والسلام
شنبه ششم جمادي الثاني 1425 هجري قمري مطابق با سوم امرداد 1383 هجري شمسي
سلطان صاحبقران