درباره حسين پاکدل  
 
 
نمایشنامه


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
دوشنبه 9 شهریور 1383
موضوع: نقد و نظر
● آدم ها و واژه ها در آثار نادری

به بهانه اجرای نمايش « 31/6/1377 »

عليرضا نادری معمار کلمات است. واژه ها در کف او چون موم اند، چون نت های رام موسيقی برای آهنگسازی خبره. او هر جور بخواهد آن ها را جان بخشيده و به رقص در می آورد. هر طور ميلش بکشد، شکل می دهد. کلمات نادری نادر نيستند اما نادره اند. فقط حرافی نيستند، پرورنده ذهن بازيگر و مخاطبند. روح را به وجد در می آورند. فضا سازی می کنند. نشاط و شور و شعف می آفرينند. به عمق معانی سفر می کنند. در آثار نادری کلمات، حاکم مطلق اند و جملات با هم در جدلی مدام، عشق بازی می کنند.
از عليرضا نادری تا کنون چندين نمايش خوانده وديده ام همه خوب. چه آن ها که محسن عليخانی به صحنه برد مثل " ديوار " و " سعادت لرزان مردمان تيره روز " و چه آن ها که خودش بر صحنه جان بخشيد، مثل مجموعه چندين حکايت رحمان و اين اواخر " پچپچه های پشت خط نبرد " و آخرينش نمايش " 31/6/77 "
عليرضا نادری در خلق و فضا سازی بيانی و گاه بصری اتفاقات، کم نظير است. هرگز فراموش نمی کنم خاطره گوئی فرهاد اصلانی را در پچپچه های پشت خط نبرد و يا آن صحنه بديع پايانی اش را که جمع ناهمگون پشت خط برگِرد سفره ای حلقه زده اند و عمليات آغاز می شود و همه شهيدان ناظر، به خط، عکسی به يادگار می گيرند.
نمايش " 31/6/77 " نادری همچون اغلب آثارش رويکردی تماماً واقع گرا يانه دارد. می شود داستانش را در دو خط تعريف کرد آما برای همراه شدن با ذات و کنه درام او ساعت ها حرف زد. سيزده رزمنده در سال های اوليه جنگ عهد می کنند، سالها بعد در سالروز شروع جنگ، سال1377 در زير برج آزادی با کت وشلوار سفيد همديگر را ملاقات کنند بی آنکه در طی اين مدت خبری از هم بگيرند يا در مورد سرنوشت هم کنجکاوی به خرج دهند.( نادری اين متن را سالی پيش از فيلم " ضيافت " کيميائی نوشته بود، همانطور که متن سعادت لرزان مردمان تيره روز را پنج سال پيش از" زير پوست شهر" رخشان بنی اعتماد نوشته بود ) ملاقات انجام می شود ولی چهار نفر بيشتر نيستند. چهار بازمانده با خاطراتی بس تلخ و بسی شيرين تر از تلخی واقعيت و روزگاری دگرگون و واژگون. عليرضا نادری با اين بهانه پلی می بنندد بين سالهای آرمان و اکنون. او با هوشمندی سال 77 را انتخاب کرده که نويد و وزش طوفان دگرگونی های اساسی و بنيادين، چهار ستون جامعه آرمانی را به لرزه درآورده و می رود تا سرزمين ايدئولوژی زده ايران را دستخوش بحرانی بزرگ کند. به اين نکته مهم بايد توجه داشت که نادری در شهريور سال 83 اين ملاقات را روايت می کند و بالطبع فضا سازی سال 77 در سال 83 کاری بس سخت است، چرا که اذهان عمومی، اتفاقات را از سر گذرانده است و بازگوئی آن ها خطر افتادن به دام هجو ومسخرگی را به همراه دارد، مثل کاری که در نمايش پچپچه های پشت خط نبرد با هوشمندی و گريز از هزل کرد و با درايت فضای کلی حس و حال جامعه ايران سال 1360 را در سال 82 بر صحنه به خوبی بازسازی کرد.

photo by M.pakdel.jpg

هرچند نادری در خلق درام به زبان کهن چيره دست است و متونی همچون " اطلسی نو بر شندره شهرزاد قصه گو" را نوشته که شکر خدا گودرزی آن را به صحنه برد، ولی علاقه وافری به پرداخت و بازسازی و بازگوئی مسائل معاصر به ويژه آرمان ها و آدم های جنگ دارد. آدم ها و اشخاص نمايش های نادری پويا وزنده اند در کنار ما نفس می کشند. حرف دارند و تحليل. گوشه گير و منزوی نيستند. می شود با آن ها ارتباط گرفت. با آن ها همراز و همداستان شد و به درونشان راه يافت. آن ها به شکل نمايشی باورپذير و حقيقی اند. حرفهايشان غريب و نامعقول نيست. حرفهائی است که مدام در گوش و کنار می شنوی ولی او، چون نقاشی توانا کلمات را مثل رنگين کمان رنگ ها پر جلوه به صحن نمايش می آورد و زوايای نهفته آن ها را روشن می کند. استعاره ها و نشانه ها در نمايش های نادری حرف اول را می زنند از ويژگی های ديگر شخصيت های نادری داشتن پيشينه ای روشن و گويا است. نادری چنان آدم هايش را در صحنه کالبدشکافی می کند که گوئی با يک يک آن ها بزرگ شده است و توی مخاطب هيچکس را گم نمی کنی و تا هميشه با آنها و در کنارشان زندگی می کنی. منحنی کشش و جذابيت و همينطور کنش و واکنش کلامی در آثار نادری سيری منطقی دارند. او درام را خوب می شناسد، به بيراهه نمی رود. پرت نمی افتد. يک راست تو را می برد به سرچشمه مقصود. طوری حرف های دل يک سرباز ساده، يک بسيجی مخلص يا يک فرمانده را نقل می کند که تو باور می کنی عمری آن ها را زيسته باشد. روح نقد و انتقاد در آثار نادری کم نيست اما پر از غيرت و شهامت و شرف است. او سراغ آرمان گرا های بی باور و شعاری هم می رود. ولی وقتی قرار است مفهومی را رد يا تأييد کند تو می فهمی شعار نمی دهد، ادا در نمی آورد. همه چيز را همه جانبه می بيند، گوشه و کنايه نمی زند. خود را در پس آن چيز ها که رنگ حماقت و نافهمی روشنفکرانه دارند، پنهان نمی کند. در موشکافی عيوبِ عيان و پنهان بی پرواست. آدرس غلط نمی دهد و به نا کجا آباد حوالت نمی دهد. گاه چون تحليل گری خبره هرآنچه لازم است بگويد را در لفافی از صداقتِ محض، از زبان شخصيت هايش که مردمی عادی اند، می گويد.

عکس نمايش از مسعود پاکدل.jpg

طنز و شوخی و مطايبه در آثار نادری فراوان است. غم برايش غم است و شادی شادی. او همچون مولانا در مثنوی گاه شکلی از يک روايت را به طنز عنوان می کند اما نتايجی درخشان وژرف از آن ها مستفاد می کند. با بسيار چيزها و کسان شوخی می کند ولی هيچ چيز برايش شوخی نيست، سرسری نيست، گذرا و فنا پذير نيست. گمان می کنم تا حرف ها به دلش ننشيند به زبان قلم و اشخاص بازی اش جاری نمی سازد. زبانش گاه تند وتيز است، ولی نه آن گونه که احساس کنی شعار می دهد و نان به نرخ روز می طلبد. در بيان واقعيت ها بسيار بی رحم است اما نه آن گونه که برداشت شود تيشه به ريشه ها می زند. عليرضا نادری درام ملی اين تاريخ سرزمينش را خوب و درست می شناسد. نادری قدر لحظه ها را می داند و به موقع سکوت را قدر می شناسد. در نمايش های نادری هر آنکس که بر صحنه است می تواند محور درام يا شخصيت محوری باشد.
اما چند نکته فقط من باب همدلی و همراهی در خصوص نمايش 31/6/77 و کليه آثارش از آغاز تا کنون. همانطور که گفتم خدای چينش کلمات است در کنار هم و حمل بار امانت درام در کلام. اما در کل در تصوير سازی، بسی از جمله سازی عقب تر است. قدری نياز به ديدن دارد. ذهنش نيازمند طراحی است تا گرافيک ويژه خودش را پيدا کند. در مواقعی شخصيت های نادری هر آنچه در ذهن دارند، همه را با حرف بيان می کنند، نشان نمی دهند، خلق نمی کنند ، گاه فقط می گويند که گفته باشند و از شر جملات سنگين و نفس بر رهائی يابند. از حالت ها و حرکات و رفتار های ابتدائی هر انسان که بگذريم به نظر می رسد بهتر است پس از نوشتن متنش، توسط کسی ديگر خارج از ظرفيتِ ذهنی نادری به جنبه های بصری نزديک شود. کم نيست صحنه هائی در نمايش های نادری که می توان نگفت ولی نشان داد با تأثيری به مراتب بيشتر. مثلاً خانم حکيم در اين نمايش هرآنچه در ذهن دارد را فقط می گويد، به هم می ريزد و ولوله ايجاد می کند اما با کلام صرف و يا محمود که تمام خاطرات زندگی اش را در ژاپن مثل نقالی نقل می کند و يا زن ايرانی شکاکش که مأمور است در صحنه يک بند با بهانه و بی بهانه حرف بزند و اطلاعات بدهد. نادری نمی تواند به قدر نياز برای بازيگرانش در صحنه حرکت و حالت و جابجائی و ترکيب ايجاد کند. بسيار اتفاق می افتد بازيگرانش در صحنه تبديل به تماشاگر می شوند. بالاخره روزی نادری بايد بر اين مشکل چيره شود، يا لااقل برای اين لحظات به فکر طراحی حرکت های مناسب باشد. نکته آخر اينکه نادری استاد انتخاب اسم های با مسمی و بی نظير نمايشی است ولی برای اين آخری قدری بی ذوقی به خرج داد. چه شد که اين اسم را انتخاب کرد نمی دانم.