درباره حسين پاکدل  
 
 
نمایشنامه


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
جمعه 13 شهریور 1383
موضوع: نقد و نظر
● بر صحنه خواب ديدم...

محمد حاتمی زنگ زد که بروم کارش را ببينم. نمايش " علی کوچيکه " را کار کرده است بر مبنای " به علی گفت مادرش روزی... " شعر بلند و دلنشينی از فروغ فرخزاد. نمی دانم چطور بگويم بر صحنه سالن زيبای بام خانه هنر مندان چه ديدم از او.


عکاس مسعود پاکدل.jpg

اول دلم می خواهد قدری در مورد خودِ محمّد حرف بزنم. محمد حاتمی را قريب بيست و سه سال است از نزديک می شناسم، او يکی از دوستان با معرفت، با مرام، صميمی و عزيز من است. او يک انسان کامل و يک هنرمند تمام و با کمال است. به جرأت می توانم بگويم از محمد سالم تر، مودب تر، حرفه ای تر و جدی تر، کمتر ديده ام. وقتی قرار است نقشی را بازی کند با تمام وجود خود را در اختيار نقش قرار می دهد. محمد در آن سال های دور در صدا و سيما در واحد گريم کار می کرد. اما از سال های پايانی دهه شصت کار بازيگری را جدی گرفت و چند اثر درخشان از خود به يادگار گذاشت. حتماً بازی بی نقص اش را در فيلم آژانس شيشه ای به ياد داريد. آن جا نقش معتادی را داشت که در محل آژانس جزو گروگان ها بود. محمد طی اين سال ها نمايش های خوبی را بازی کرد، چند تا را که در ذهن دارم می گويم: چرخه آتش، عاشق کشون، در فراق فرهاد، رستم وسهراب، معرکه در معرکه ( اجرای پاريس )، سوگ سياوش، شمس پرنده، رند خلوت نشين، آنتيگونه ( اجرای در ايران و ايتاليا )، و تعداد زيادی نمايش خاطره انگيز ديگر که الان به ياد ندارم. آخرين نمايش او « 2432 روز بد » بود که به کارگردانی بهروز قريب پور در جشنواره بيست و دوم به صحنه برد و در پايان هر دو اجرا به خاطر شرايط بازی در آن اطاقک شيشه ای و فشاری که نقش بر او وارد کرده بود بيهوش شد. محمد چند نمايش را هم کارگردانی کرد که همه موفق بودند، مثل " حضور در آئينه پريشان " که دو سال پيش بر مبنای متن ارزشمند بهروز قريب پور در خانه خورشيد با بازی خودش به صحنه برد. نمايش علی کوچيکه را سال 81 در برنامه نمايشنامه خوانی کافه تريای تئاتر شهر اجرا کرده بود و امسال با کمک و همراهی قريب پور در سالن نمايش خانه هنرمندان اجرا کرد.
با محمد دو بار همسفر بودم يکی بهمن سال قبل که برای اجرای دو نمايش پری صابری در مقر يونسکو، به پاريس رفتيم و محمد در هر دو نمايش نقش اصلی داشت و ديگری خرداد امسال که با چند نمايش در بهار ايرانی، بازپاريس بوديم و محمد بازيگر نمايش قريب پور بود. در هر دو بار شاهد همت و تلاش او بودم در ايجاد هماهنگی بين اعضای گروه. اين دو سفر مجالی دلکش بود تا گپ سيری با هم بزنيم. محمد عوالمی دارد غريب. يادم نمی رود در جشنواره پارسال در گوشه ای از بولتن روزانه جشنواره هر روز " نمايش و نيايش " را می نوشتم. يک قسمت را که اختصاص دادم به نيايش يک بازيگر، برای محمد خواندم، وقتی تمام شد ديدم محمد گريان و با حالی خراب، بی هيچ حرف و سخنی رفت. فردايش با چشمانی قرمز آمد و نوشته ای زيبا برايم آورد که بر روی تکه ای پوست دف نوشته بود و معلوم بود تمام مدت را نخوابيده است. آن نوشته ی او را به يادگار نگه داشتم ، شايد فرصتی دست داد و آن را به همراه بسيار يادگارهای عزيز دوستانم چه داخلی و چه خارجی که طی سال ها فعاليت به من داده اند، در اين سايت در بخشی تحت عنوان " يادگار دوستان " گذاردم.


علی کوچيکه. عکاس مسعود پاکدل.jpg


اما علی کوچيکه. حتماً شما هم شعر بلند " به علی گفت مادرش روزی...و کسی که مثل هيچکس نيستِ فروغ " را خوانده ايد:
... علی کوچيکه!
تو خواب اگه ماهي ديدي خير باشه
خواب كجا ، حوض پر از آب كجا
كاري نكني كه اسمتو
توي كتابا بنويسن
سيا كنن طلسمتو
آب مث خواب نيس كه آدم
از اين سرش فرو بره
از اون سرش بيرون بياد
تو چار راهاش وقت خطر
صداي سوت سوتك پاسبون بياد
شكر خدا پات رو زمين محكمه
كور و كچل نيسي علي سلامتي چي چيت کمه؟
مي توني بري شابدوالعظيم
ماشين دودي سوار بشي
قد بكشي خال بكوبي
جاهل پامنار بشي
حيفه آدم اين همه چيزاي قشنگو نبينه
الا كلنگ سوار نشه
شهر فرنگو نبينه...

اي علي! اي علي ديوونه!…
تخت فنري بهتره يا تخته مرده شور خونه؟
گيرم تو هم خود تو به آب شور زدی
رفتي و اون كولي خانومو به تور زدی
ماهي چيه ؟ ماهي كه ايمون نميشه، نون نميشه!
اون يه وجب پوست تنش واسه فاطي تنبون نميشه!
دس که به ماهی بزنی از سر تا پات بو می گيره
بوت تو دماغا مي پيچه
دنيا ازت رو ميگيره
بگير بخواب! بگير بخواب!
كه كار باطل نكني
با فكراي صد تا يه غاز
حل مسائل نكني...


فرخ نعمتی در علی کوچيکه. عکاس مسعود پاکدل.jpg

حالا فکر کنيد محمد حاتمی اين اشعار را بر صحنه نشان می دهد. خلاقيت و ذوق و سليقه بهروز قريب پور به کمک او آمد تا با هم صحنه ساده ولی بديعی خلق کنند. پرده ای برای سايه بازی، پلکانی برای صعود و يک دوچرخه که حرکت و گردش و گذر زمان را القا می کرد. نمايش که شروع شد حس کردم دارم خوابی رويايی می بينم. در خواب، علی کوچيکه شدم مثل محمد بر صحنه، سوار شدم، سوار يک دوچرخه، درست مثل آن روزهای رفته که همين حال را داشتم و رکاب می زدم در فکر و دنيا را دگرگون می خواستم و در حرکت دست دراز کرده آرزو می چيدم از هر سو و خيال می گرفتم از در و ديوار. محمد در نمايشش به راحتی همه را با خود برد به کودکی، ياد حرف حسين پناهی افتادم که می گفت: پل برگشت تحمل وزن مارا نداره، کفش برگشت برا پامون تنگه. ولی محمد نشان داد با خيال همه چيز ممکن است. با او رفتم به کودکی . علی شدم، علی کوچيکه، علی ديوونه، که خواب می ديد وقت و بيوقت. صدای مخملی و آرامش بخش فرخ نعمتی در نقش راوی، رويا هايم را عميق تر کرد. مثل علی عاشق شدم، مثل علی توی کوچه های کودکی و نوجوانی پرسه زدم، رشد کردم بالا و پائين رفتم. قصه آرزوهای يک نسل را بر صحنه ديدم. ماه پری پشت پرده ی خوابم قصه ها گفت از حس های مشترک من و تو و ما. حرکات سنجيده و خوش فرم ِفريده پور آدم در نقش ماه پری، مادر، دختر همسايه، ماهی، سنجاقک و... بغض علی ومن و همه را ترکاند، هم علی کوچيکه ی عروسک را، هم علی کوچيکه ای که پوريا حاتمی بازی کرد و هم علی بزرگه که خود محمد بازی اش کرد. همه دست به هم دادند تا در حوض رويائی فروغ، واقعيت دريائی و بخش فراموش شده ی وجود خود را بر صحنه ای رويا گون باز و باز ببينيم. محمد با همدلی بی دريغ قريب پور و گروه صميمی اش ( گروه جم ) با اين کارشان مرا و همه را در آن سالن کوچک ولی بزرگتر از عالم، مست و مسخ کردند. هنوز هم بيدار نشده ام...


علی کوچيکه. عکاس مسعودپاکدل.jpg