درباره حسين پاکدل  
 
 
نمایشنامه


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
جمعه 20 شهریور 1383
موضوع: نقد و نظر
● مثل خون برای استيک انسان

no 11 photo by M.pakdel.jpg

نمايش " مثل خون برای استيک "
کاری از گروه تئاتر" ليو "
نوشته ی : محمد چرمشير
براساس رمان فرانکشتاينِ مری شلی
کارگردان : حسن معجونی
بازيگران:
مهدی بجستانی « پدر»
محمد رضا جوزی « ويکتور»
سعيد چنگيزيان « مسيح »
هنگامه قاضيانی « اليزلبت »
حسن معجونی « آشپز، يهودای گورکن »
محل اجرا: سالن اصلی تالار مولوی

no 19 photo by M.pakdel.jpg

حسن معجونی پس از تقريباً يک و نيم دهه کار مداوم تئاتر، پس از بازی در بيش از بيست نمايش موفق، پس از خواندن تعداد زيادی متن برای انتخاب نقش و بازی، پس سال ها همنشينی با بزرگان نمايش و نشستن بر سر درس عملی مکاتب گوناگون استادان صحنه ی هنر، پس از رياضت بسيار و تمرين و تمرين و گوش جان سپردن به هر آنچه او را به پيش می برد، ديگر به پختگی و باردهی شگرفی رسيده است. در " مثل خون برای استيک " حسن معجونی نشان داد اين نجابت و سکوت سال هايش با رندی، همه در پی خوشه چينی بوده است، نه بطالت عمر. حسن نشان داد سکوت سنگين و محجوبانه اش صرفاً بخاطر گوش دادن بهتر است. او اينک ديگر پای به دورانی ديگر گذارده. ديگر تبديل به کسی شده که می توان مثالش زد. معجونی ديگر تنها يک بازيگر خلاق تئاتر نيست، او اينک در قامت کارگردان مبتکر می تواند بر صحنه رخ نشان دهد. او برای رسيدن به اين درجه و مرحله، بهای سنگينی از خواستن و نياز دانستن، داد ه است. وقتی اين حجم توان و علاقه مندی و سماجت با متنی خوب از محمد چرمشير ممزوج می شود، حاصل لاجرم بايد درخشان شود. حسن معجونی در کسوت کارگردان پيش از اين نمايش، دو کار موفق و تماشائی را در کارنامه اش ثبت کرده است. يکی در " مضار تو تون " که بر اساس متنی از چخوف کار کرد و تک نفره بازی قابل قبولی از خود در آن ارائه داد و ديگری " پای ديوار بزرگ شهر" که متن " دورست " را کار کرد و علاوه بر کارگردانی همراه ساير دوستان بازيگرش، اجرای درخشانی در تالار نو ارائه کرد.

no 3 photo by M.pakdel.jpg

در يک نگرش کلی، معجونی از فاصله اجرای کار اول تا اين آخری فاصله ای را که يک کارگردان به طور معمول ممکن است ظرف سی سال بپيمايد، با الگو پذيری هوشمندانه از کارگردانانش در کارهای مختلف، پنج ساله پيمود و به مقصود رسيد. جدای از اين، اکنون ديگر بی هيچ اغراق، معجونی به حق بازيگری خلاق است و اگر به همين صورت پيشرونده و پی گير، به کارش ادامه دهد، ديری نخواهد پائيد که به بازيگری مولف در تئاتر ايران بدل شود. معجونی مختصات صحنه را خوب می شناسد، بر تمامی اندام ها و حالت ها و حرکاتش تسلط کامل دارد، آن قدر که به راحتی می تواند ضربان احساسش را با ذهن تماشاگر هماهنگ کند. حسن، ظرايفی در بازی هايش دارد که مختص خودش است. بر صحنه او هر کجا باشد، آن جا نقطه طلائی صحنه است، موج حضور قدرتمندی دارد که او را ناخود آگاه در مرکز توجه قرار می دهد، بدون آن که تعمدی به کار برد. وقتی حسن بر صحنه بازی می آغازد سکوت حتی بر ذهن تماشاگرش نيز حاکم می شود. هرگز فراموش نخواهد شد، بازی به ياد ماندنی او در نقش " مرکوچيو" در نمايش رومئو ژوليتِ علی رفيعی و با مختصر تفاوتی در عروسی خون. بگذريم که بازيهايش در شبهای آوينيون کورش نريمانی و روز رستاخيز و دير راهبان و تا حدودی مکبثِ مهندس پور، انصافاً يک جهش بزرگ و رستاخيز بازيگری برای او بود و اين اواخر که در " در انتظار گودو " خوشتر از هميشه درخشيد. حسن، چند تجربه تصويری را برای تلوزيون انجام داد که تقريبا در هيچيک موفق نبود. حسن بازيگر صحنه است، خلق شده برای تئاتر، نه قاب تصوير و ويدئو. اگر در تئاتر نمره بيست می گيرد در آن جا به دليل ويژگيهای بسيار متفاوت از صحنه، نمره قبوليش تک است و اصولاً او، با درايت، چندان در پی تصوير نيست.

no 4 photo by M.pakdel.jpg

no 6 photo by M.pakdel.jpg

حالا معجونی پس از اين همه کار، در کسوت بازيگر صحنه، ياد گرفته اين ظرافت های تئاتری را به ديگر بازيگران منتقل کند. در مثل خون برای استيک، آن چه بر صحنه ديده می شود، هوشمندی در استفاده از تمامی توان و ظرفيت های بيانی و بدنی بازيگران است. همه آن ها با نقش خود بر صحنه زندگی می کنند، يکی از يکی بهتر، گوئی حسن آن ها را با نخی نامرئی به شخصيت های متن دوخته است. هماهنگی بازی ها قابل توجه است. بازيگران اين نمايش همچون اعضای يک ارکستر منسجم به رهبری حسن، يک سمفونی سنگين را يک نفس، بی هيچ لحظه سکته و وقفه، يا خارج شدن، می نوازند. نمايش، نفس گير است. اوج و فرودش همواره در ارتفاع است. نمايش، بلند وسنگين آغاز می شود و دهشتناک و کوبنده پايان می پذيرد. مثل خون برای استيک، نمايشی است که می شود با بستن گوش شنيد و با بستن چشم تنها حس کرد. تصوير سازی ها درست مثل تابلو های نقاشی از ترکيب بندی استادانه ای برخوردار است. در هيچ لحظه حتی هنگام نجوا و پچپچه نشد کلامی در هياهو گم شود و از دست برود. حق جملات و کلمات به نحو احسن ادا می شود. مفاهيم نهفته در متن به زيبا ترين وجه منتقل می شود، معلوم است همه پيش از حفظ ديالوگ های پر مغز چرمشير آن ها را خوب فهميده و درک و هضم کرده اند، هيچ ترديد و دو دلی در نگاه و رفتارشان، هنگام بيان و بازی ديده نمی شود. سکوت و نگاه و ترديد و فرو خوردن کلام، در اين کار در اوج است. اين نمايش، علی رغم بی چيزی و سادگی صحنه، مثل اغلب آثار رفيعی ، پر از عکس است، پر از تصوير و تابلو های بديع نقاشی. طراحی صحنه نمايش، کار خود حسن بود و با کمترين ابزار صحنه بهترين کاربرد ها را برای نمايش داشت و لباس ها، به غير از مورد ويکتور که به نظر قدری سرسری گرفته شده بود، مابقی عالی و به جا بود. آن چه تا حدی آزار دهنده می نمود طراحی نور نمايش بود که علی رغم تلاش زيادی که شده بود، اساساً همپای نمايش نبود و نتوانست در خدمت کار باشد، از جناب جوانشير با آن همه سابقه و توان و ذوق، انتظاری بيش از اين می رفت. بنظر می رسيد آن ميزان وقت لازم و دقت و توجه مکفی انجام نگرفته است. البته همه اين حرف ها نشان آن نيست که نمايش بی نقص و عيب بود، در مجموع محصنات بيشمارش بر معايب مختصرش می چربيد. محسنات اين اثر را بايد با توان و درک حسن معجونی و مختصر مقايسه با آثار همطرازش سنجش کرد. مسلم می دانم حسن خود بهتر از هر کس، در يک بازنگری درباره به اين اجرا در سالی ديگر مجموعه ای از ضعف ها را در کار خود بر خواهد شمرد.

no 15 photo by M. pakdel.jpg

اما داستان نمايش در چند جمله: ويکتور پزشک پر سوال در خلوت آزمايشگاهش، دور ازچشم خواهر مومنه و نابينايش اليزابت و کشيش محل، به کمک گورکنی طماع، از تکه تکه های به سرقت رفته از مردگان گورستان که به هم چسبانده، يک موجود کامل انسانی می سازد و حيات می دهد. او دعوی خدائی دارد و معتقد است مخلوق او کامل تر از مخلوقات خداوند است. او نام مخلوق خود را " مسيح " می گذارد و با او روزگار می گذراند. تا آن که ظهور و حضور اين مسيح چهل تکه، در باور دو شاهد مومن و گورکن متقلب، شکاف مرگ می اندازد.
اساس متن بر باور منطق و برهان خلف است، برهانی که باورهای بديهی را نيز با سفسطه، متزلزل می کند و برپايه اين سخن سوالی بزرگ شکل می گيرد، و آن اين که اگر پديده های تعريف شده، به قالبِ تعريفی ديکر و گاه متضاد خود در می آمدند، چه می شد و اگر برعکس آن چه روی داده، انسان خالق خدای خويش بود، سرنوشت بشر چگونه بود و خدای مورد نظر خود را از چه و چگونه می ساخت. خدائی که ديگر شيطان را نيز باور ندارد. خدای دست سازی که تسليم محض خالق متکامل شده و وسوسه پذير خود است. داستان همانند سازی و نمونه سازی انسان از خودش، ريشه ای تاريخی، اسطوره ای و در مواقعی افسانه ای دارد. اما به شکل واقع، بشر برای اثبات ادعای خود از بدو پيدايش تا کنون تمامی هم خود را به کار بسته است و هنوز بی وقفه به اين همانند سازی و خلق مخلوقی با شعور نه تنها فکر می کند بلکه عمل نيز می کند. در عصر حاضر پيدايش و تحول لحظه به لحظه کامپيوتر يکی از موارد رسيدن به همان دعوی خدائی کردن است بر مصنوعی که حاصل جمع دانش بشری است از آغاز تا اينجا. بشر تا هميشه بر اين خواست و آرزو و تمنا پای می فشارد و اصرار بر خلق به زعم خود بی نقص و کاملتری دارد و غفلت مدام می کند از نعمتِ طبايع گونه گون و وساوس شيطان و گناه و توبه و ناتوانی ها و ضعف ها و سستی ايمان، که غلبه بر آن ها زندگی را معنی می کند و تعالی می بخشد. در اين متن، چرمشير به زيبائی اين مخلوق را برصحنه حيات می بخشد و خدای مطيعِ بی شيطان را معنی می کند.

no 12 photo by M.pakdel.jpg

no 16 photo by M.pakdel.jpg

محمد چرمشير مجموعه آثاری دارد که همگی بازخوانی پاره ای رمان بکر و ناب است. تا کنون تعدادی از آن ها به صحنه رفته و بعضی در نوبت کارند. زمانی که متون، روز رستاخيز و دير راهبان او را خواندم و بعد بر صحنه ديدم، فهميدم، در برگردان نمايشی اينگونه آثار چه تبحر غريبی دارد، به جرأت می توان مدعی شد، متن نمايشی حاصل سرپنجه چرمشير از اصل رمان ها، نه تنها کم ندارد که در لحظاتی بس فراتر است. چرمشير سه سال و نيم قبل متن دوران معصوميت، که حالا به نام مثل خون برای استيک است را برای فرهاد مهندس پور نوشت، قرار بود فرهاد، بلافاصله پس از اجرای روز رستاخيز کار کند، علی رغم اصراری که در پی اش بود، نشد. فرهاد خود خواسته، مدتی به خلوت انتحار خود رفت و کار نکرد، تا آن که سال قبل حسن معجونی با اجازت فرهاد، آن را گرفت و کار کرد و به جشنواره رساند. و اينک در نوبت اجرای عمومی، در تالار مولوی برصحنه می درخشد. تا تمام نشده به ديدارش برويد.