نور ميآيد. مرد 1 وارد صحنه ميشود. دستهگلي فرضي در دست دارد، اطراف را ميگردد. القا ميكند بهگورستان آمده است و بهدنبال قبري در بين قبرها ميگردد.
مرد 2 در گوشهاي از صحنه طوري كف زمين خوابيده كه گوئي در گور است.
مرد 1 قبر دوستش مرد 2 را پيدا ميكند، بالاي سر قبر ميآيد، دستهگل فرضي را بو كرده با حسرت روي مرد 2 ميگذارد بعد با احساس و حسرت دست به دعا برميدارد، درحالت دعا از خدا ميخواهد اي كاش ميشد مرد 2 زنده ميشد، محو خلسة دعا ميشود. در اثر دعاي مرد 1، مرد 2 زنده ميشود ، مرد 1 متوجه زنده شدن مرد 2 نيست، پس از لختي درنگ مرد 2 مرد 1 را متوجه خود ميكند، مرد 1 در اثر مشاهدة زنده شدن مرد 2 دچار شوك شده غش ميكند و بهجاي مرد 1 در قبر فرضي ميافتد، مرد 2 متعجب بالاي سر مرد 1 مينشيند دست بهدعا برميدارد. التماس ميكند تا مرد 1 زنده شود، تأثير ندارد. لاجرم مرد 2 دستهگل فرضي را بر روي پيكر مرد 1 گذارده مغموم و ناباور صحنه را ترك ميكند.
نور ميرود





