نور ميآيد، مرد تنها در صحنه روي يك چهارپايه رو به تماشاگران، سخت در فكر نشسته است، با خود تخيل ميكند و تخيل خود را بازي ميكند، به آزادي فكر ميكند و با حالت دستها و بدنش آزادي را مجسم ميكند، به عدالت، برابري و احترام بهديگران فكر ميكند همه را با حالت پانتوميم بيان ميكند، از تخيل خود لذت ميبرد، به آينده فكر ميكند، به اينكه بنويسد و منتشر كند و همه بخوانند و لذت ببرند، آرزو ميكند كسي بهخاطر فكر كردن دربند نباشد، فكر كردنش تمام ميشود، بهشكل پانتوميم از جا بلند ميشود، شلوار فرضياش را بالا ميكشد، كمربندش را ميبندد، دست ميبرد سيفون فرضي را ميكشد، صداي سيفون و ريزش آب در توالت فضا را پُرميكند، مرد صحنه را ترك ميكند، چهارپايه در وسط ميماند.
نور روي چهارپايه در وسط متمركز ميشود. مرد به صحنه باز ميگردد. مثل كسي كه چيزي را جا گذاشته، اطراف و روي چهارپايه دنبال چيزي ميگردد. درون چهارپايه را خوب مينگرد، مجدداً سيفون را ميكشد، باز صداي سيفون و ريزش آب فضا را پُرميكند. مرد آرام و مطمئن بيرون ميرود.
نور ميرود





