نور ميآيد، مرد 1 وارد صحنه ميشود، لحظاتي فكر ميكند، در تخيل خود يك صندلي فرضي ميسازد، آنرا در وسط گذارده، زوايايش را لمس ميكند، روي آن مينشيند، صندلي بسيار آرامبخش است. مرد 2 با تشنج وارد صحنه ميشود، مرد 1 او را دعوت به نشستن روي صندلي ميكند، مرد 2 روي آن مينشيند، حالش خوب ميشود و به آرامش جسمي و رواني ميرسد. از جا بلند شده، پولي به مرد 1 ميدهد و بعد با نهايت ادب و احترام از مرد 1 خداحافظي كرده ميرود. مرد 3 وارد ميشود. او دچار لغوه است و كنترلي بر حركت اندامهايش ندارد. بهدعوت مرد 1 روي صندلي فرضي مينشيند بهبود مييابد، مثل مرد 2 از جا بلند شده، پولي ميدهد و با وقار خاصي بيرون ميرود.
چند نفر ديگر بههمين ترتيب با مشكلات حركتي بر مرد 1 وارد شده، مداوا ميشوند پول پرداخته و سلامت ميروند، كار مرد 1 تمام ميشود، قدري خستگي درميكند چشمش به حجم پولهاي فرضي ميافتد كه از مراجعين گرفته است. پولها را بهشكل پانتوميم دسته ميكند، قصد ميكند براي شمردن پولها روي صندلي تخيلي خود بنشيند، تا خود را رها ميكند، صندلي فرضي براي او وجود ندارد. لذا نقش زمين ميشود و پولهايش پخش ميشود.
نور ميرود





