نور ميآيد، موسيقي عرفاني زيبائي فضا را پُرميكند، عدهاي در قالب مريداني شيفته بهصورت دوّار، درحاليكه مراد خويش را بر يك طَبَقِ چوبي گرد بر دوش حمل ميكنند درحال چرخشي زيبا وارد صحنه ميشوند، طَبَقِ حامل مراد را در مركز نور در وسط صحنه با آئيني خاص بر زمين ميگذارند و همگي برگِرد او بهرقص سماع ميپردازند، پس از چند لحظه چرخش و رقص، دو نفر از آنان بهسراغ مراد ميروند تا او را براي سماع از جا بلند كنند، آن دو با احترام تمام با مراد برخورد ميكنند، اما مراد نميتواند از جا بلند شود. باز تلاش ميكنند، بالاخره مراد با كمك ديگران از جا بلند ميشود، يكي دو قدم برميدارد ولي تا رهايش ميكنند، سقوط ميكند و بر طَبَقِ خويش فرود ميآيد.
باز دو نفر تلاش ميكنند او را سرپا كرده به سماع وادار كنند، باز پاهاي ناتوانش تحمل ايستادن ندارد و فروميافتد، مريدان او را بهحال خود گذارده و با هماهنگي كامل مجدداً گِرد او سماع زيبائي ميكنند و آرام آرام از يكسوي صحنه بيرون ميروند.
پس از رفتن آنها مراد چهار دستوپا و نزار در جهت خلافِ رفتن مريدان صحنه را ترك ميكند، پس از لحظاتي مريدان برميگردند، ولي درست مثل مراد خويش روي زمين ميخزند، مراد خويش را نمييابند، طَبَق چوبين را بهدنبال خود كشيده و در جهتي كه مراد رفته است روي زمين خود را كشيده بيرون ميروند.
درحاليكه موسيقي ادامه دارد، نور ميرود.





