نور ميآيد. دو مرد در صحنه، بر دو چهارپايه ساده روبهروي هم نشستهاند، با بازي پانتوميم القا ميكنند، در پذيرائي خانهاي مجلل و اعياني هستند، يكي ميزبان است و ديگري ميهمان. آنكه ميهمان است بسيار خجالتي و اهل تعارف و آرام است و برعكس ميزبان اهل بگو و بخند و شادي. ميزبان مدام بيكلام حرف ميزند، ميزبان باادب تمام گوش ميكند و عكسالعمل مناسب نشان ميدهد. ميزبان يك ظرف ميوة فرضي روي ميز فرضي بين خودش و ميهمان قرار ميدهد و مدام ضمن پر حرفي به ميهمان تعارف ميكند، ولي ميهمان از روي خجالت نشان ميدهد حتماً خواهد خورد. ميزبان براي متقاعدكردن ميهمان، خودش دائم از ميوههاي فرضي ميخورد. ميخواهد ميهمان را وادار به خوردن كند تا اينكه يك سيب در تهظرف ميماند، ميزبان به اصرار آن را به ميهمان ميدهد. ميهمان برميدارد ولي هربار كه ميخواهد بخورد، در اثر هيجان ناشي از حرفهاي ميزبان نميخورد، تا بالاخره در لحظه گاز زدن القا ميكند انگار كرمي داخل سيب ديده است. ميزبان متوجه ميشود، سيب فرضي را از ميهمان ميگيرد، كرم فرضي داخل سيب را بيرون ميكشد و براي اينكه نشان دهد بودن كرم در سيب، عيبي ندارد و سيب را ميشود خورد، شروع به خوردن سيب ميكند. آخرين سيب هم تمام ميشود ولي كماكان به ميهمان تعارف ميكند از ظرف خالي فرضي ميوه، چيزي بردارد بخورد. ميهمان دست پيش ميبرد ميوه بردارد، معلوم ميشود تمام شده است ولي ميزبان كماكان از ظرف خالي، ميوههاي فرضي برداشته و با اشتها ميخورد.
در نهايت ميزبان از بس پرخوري ميكند، دل درد گرفته به دستشوئي ميرود، در غياب او ميزبان با حيرت ظرف فرضي خالي را وارسي ميكند، واقعاً خالي است.
نور ميرود.





