نور ميآيد، صداي سوز و باد و بوران صحنه را پُرميكند، مردي وارد صحنه ميشود. القا ميكند در برهوت و در سوز و سرما و باد گم شده است و چشمش دور دستها را نميبيند.
و هرچه چشم ميدواند، اثري از آباداني نيست، نزديك است از سرما يخ بزند در نزديكي خود متوجه غاري فرضي ميشود. به غار پناه ميبرد، بهمحض ورود مرد بهدرون غاري كه اندازه و شكل و عمق آن را با پانتوميم معلوم ميكند، صداي سوز و باد فروكش ميكند، گوئي ما هم همراه او بهدرون غار رفتهايم، مرد القا ميكند درون غار هم بسيار سرد است. مرد درصدد افروختن آتش است ولي نه كبريت دارد و نه چيزي براي سوزاندن، لذا از تخيل خود بهره ميگيرد. در خيال خود آتشي فراهم ميكند، صداي آتش صحنه را پُرميكند. اول خود را گرم ميكند، اما كم كم شعلههاي آتش خيالي او زياد ميشود. درحدي كه نزديك است خودش بسوزد، هرچه تلاش ميكند آتش فروكش نميكند، مرد ديگر از گرما بهتنگ ميآيد، بههر جانكندني هست خود را از كنار آتش بهبيرون غار مياندازد. بهمحض خروج او از غار فرضي صداي آتش محو شده و مجدداً صداي سوز و باد بوران صحنه را پُرميكند، مرد از خنكي هواي بيرون در قياس با گرماي كشندة درون غار لذت ميبرد، با شادي از غار دور شده و درحال تلاش براي فائق آمدن بر باد از صحنه بيرون ميرود.
نور ميرود.





