نور ميآيد، مرد 1 در هيبت جارچي وارد صحنه ميشود. بر بلندي يك چهارپايه رفته و القا ميكند، در وسط ميدان يك شهر براي انبوه تماشاگران خبر اجراي مراسم اعدام يك محكوم به مرگ را اعلام ميكند، همه چيز آماده است، جارچي طومار فرضياش را بسته و بهسمتي اشاره ميكند، سر مأمور اجراي حكم، محكومي را همراه آورده وارد صحنه ميشوند، مقدمات دار زدن محكوم را فراهم ميكند و هر سه كار دار زدن محكوم را آغاز ميكنند. طنابدار فرضي را بهگردن او مياندازند و بالا ميكشند. محكوم معلق در هوا ميماند. لحظاتي ميگذرد، محكوم نميميرد. دوباره تلاش ميكنند، باز نميميرد.
پيش خود فكر ميكنند حتماً طناب دار اشكال دارد. از سه نفر مأمور اجراي حكم كسي داوطلب امتحان طناب فرضي نيست، تماشاگران فرضي اطراف ميدان هم قبول نميكنند. سه نفر جارچي را فراميخوانند، جارچي زير بار امتحان كردن طناب دار نميرود. اول آن سه نفر اصرار ميكنند و سپس بهزور جارچي را گرفته پيش ميآورند، ميخواهند او را متقاعد كنند فقط براي امتحان كردن طناب است. آن سه نفر، جارچي را عليرغم تلاشش براي رهائي، دار ميزنند، محكوم مات و مبهوت عمل آنها را مينگرد. در نهايت جارچي ميميرد، و آنها متوجه ميشوند طناب درست عمل ميكند، پس از اين اقدام سراغ محكوم ميآيند، طناب را از گردن جارچي باز كرده و به گردن محكوم مياندازند، او را دار ميزنند، ولي نميميرد. يكبار ديگر، نميميرد، هر سه فكري ميكنند، لباس فرضي محكوم و جارچي مرده را تعويض ميكنند و به اتفاق صحنه را ترك ميكنند. جارچي در وسط صحنه رها ميشود، مرده.
نور ميرود.





