نور ميآيد، مرد 1 درحال ساخت يك مجسمه است، مرد 2 در هيبت مجسمة ساخته شده توسط مرد 1 ساكن و بيحركت ايستاده است، مرد 1 با وسواس تمام مجسمهاش را شكل ميدهد. كارش تمام ميشود. روي مجسمهاش پارچهاي ميكشد و از صحنه خارج ميشود.
نور ميرود.
نور ميآيد. مرد 1 به همراه تعدادي زن و مرد در صحنهاند، قرار است از مجسمه پردهبرداري كنند، مرد 1 از مجسمهاش پرده برداري ميكند، مجسمة زيباي مرد 2 هويدا ميشود همة حضار با نظر تحسين و حيرت بهآن خيره ميشوند. آنقدر همه محو مجسمه ميشوند كه ديگر كسي به مجسمهساز توجه ندارد. هرچه مرد 1 تلاش ميكند توجه جمع را به خود جلب كند نميشود. جمع سرگرم مجسمهاند، تمام اندامهاي او را لمس ميكنند و بههم نشان ميدهند، مرد 1 نسبت به اين اتفاقات عكسالعمل حسادتآميز نشان ميدهد.
نور ميرود.
نور ميآيد. مرد 1 با مجسمه در صحنه تنها است، با يك پتك بزرگ فرضي بهجان مجسمه ميافتد و آن را ويران ميكند. مرد 1 خسته ولي راضي صحنه را ترك ميكند.
نور ميرود.





