نور ميآيد. دو مرد در صحنهاند، يكي در هيبت دكتر و ديگري در هيبت مريض، حال مريض بسيار وخيم است. گوشش سنگين است، ناي ايستادن و نشستن ندارد. دكتر تا ميخواهد او را معاينه كند، فريادش بلند ميشود. مدام از درد بهخود ميپيچد، دكتر با سختي او را معاينه ميكند، بعد پشتميزش مينشيند و بر روي كاغذ فرضي با قلم فرضي نسخهاي مينويسد، سپس آنرا بدست بيمار ميدهد.
بيمار نسخه را گرفته با حالت نزار آنرا مينگرد. از شدت درد نسخه را مچاله ميكند بهدهان ميبرد و ناخودآگاه آنرا ميجود و قورت ميدهد، سپس از روي ميز يك ليوان آب فرضي برداشته مينوشد، لحظهاي مكث ميكند، بعد انگار معجزهاي رخ داده باشد، حالش كاملاً خوب ميشود. آرام ورجهورجه ميكند، دكتر از اين حالت بيمار تعجب ميكند، مريض شاد و سرحال دكتر را بوسيده، پولي به او داده و صحنه را رقصان ترك ميكند، دكتر همچنان مات و متحير است، از شدت فكر سرش درد گرفته است، لحظهاي ميانديشد به قلم فرضي و نسخههاي فرضي مينگرد، فكر ميكند، براي خودش نسخهاي مينويسد و آن را با احتياط ميخورد. ليوان آبي فرضي نيز مينوشد، لحظهاي ميماند و سپس از شدت دل درد بهخود ميپيچد... لحظاتي درد ميكشد حالش وخيم ميشود، از درد روي زمين ميافتد و بيهوش ميشود.
نور ميرود.





