نور ميآيد. مرد 1 و مرد 2 در صحنه حضور دارند. كف صحنه دو مربع با يك ضلع مشترك با گچ سفيد كشيدهاند. هركدام از مردان در يك مربع هستند و بر سر محدودة ضلع مشترك با هم درگيري دارند. هركدام سعي ميكنند با تجاوز به حريم قلمرو ديگري فضاي بودن خود را گسترش دهد. مرد 1 خط مشترك را پاك كرده جلوتر ميكشد مرد 2 خط مشترك را پاك كرده، جلوتر ميكشد. چندبار اين عمل تكرار ميشود، آندو در مربعهاي خود محصورند. انگار خطها ديواري فرضياند. مرد 3 وارد صحنه ميشود. قدري به رفتار و كردار آندو مينگرد. دو مرد 1 و 2 از او كمك ميطلبند، مرد 3 آنها را دعوت به خروج از مربعها ميكند. به حرفش توجه نميكنند. مرد 3 خطوط مربعها را پاك ميكند، دو مرد 1 و 2 احساس ميكنند در اثر عمل مرد 3 بيپناه و بيحصار در خلأ رها شدهاند، با راهنمائي مرد 3 پا از محدودههاي خود بيرون ميگذارند، احساس ميكنند به دنياي بزرگتري وارد شدهاند، مبهوتِ اطرافاند، هر دو شادمانه در صحنه گرد خود ميدوند، مرد 3 صحنه را ترك ميكند، دو مرد 1 و 2 در چرخش خود در صحنه به دايرهاي فرضي برميخورند، محدودة اين دايره با گچ سفيد كف صحنه مشخص شده است. هرچه تلاش ميكنند نميتوانند پا از دايرة تقدير خود بيرون گذارند. نااميد در كنار هم در كف صحنه مينشيند. پس از لحظاتي مجدداًً مربعهاي خود را ترسيم ميكنند. اينبار دور از هم بدون ضلع مشترك. هركدام در مربع خود كف صحنه سر در گريبان مينشينند.
نور ميرود.





