نور ميآيد. دو مرد از دو سوي صحنه وارد ميشوند. بههم نزديك ميشوند. همديگر را ميبينند. طوري وانمود ميكنند كه انگار همديگر را ميشناسند، يا آشنائي دوري با هم دارند، هركدام سعي ميكند بهياد ديگري بياورد زماني با هم بودهاند و آشنائي دارند ولي هيچكدام چيزي بهياد نميآورند، درنهايت ناآشنا با هم، از هم دور ميشوند هركدام از يكسو بهطرف خارج صحنه ميروند. در لحظة خروج در دو سوي صحنه به دو آينه ميرسند، هركدام خود را در آينه ميبينند. با اشتياق و عطش بهطرف تصاوير خود ميروند تا خود را در بغل گيرند. هر دو همزمان به آينه و تصوير خود برخورد كرده، نقش زمين ميشوند.
نور ميرود.





