نور ميآيد. مردي در هيبت مرتاض بهصورت چهار زانو، آماده رياضت در صحنه نشسته است. در كنارش يك چراغ پايهدار بلند قرار دارد. حباب چراغ با فاصله، درست بالاي سر اوست در سمت ديگرش يك كاسه قرار دارد كه درون آن مقداري مغز بادام است. مرد مرتاض با حركت پانتوميم، بادامها را براي هفت روز به هفت قسمت مساوي تقسيم ميكند و همه را مقابل خود روي پارچهاي سفيد قرار ميدهد. كارش تمام ميشود. تمركز ميكند و رياضت خود را آغاز ميكند. پس از لحظاتي رفتن به خلسه احساس گرسنگي ميكند. از تمركز بيرون آمده يك بخش از بادامها را ميخورد. دوباره تمركز ميكند به خلسه ميرود. باز پس از لحظاتي احساس گرسنگي ميكند، از حالت تمركز خارج ميشود، قصد دارد يك بخش ديگر از بادامها را بخورد، خودداري ميكند، وسوسه ميشود، خودداري ميكند، عاقبت فكري بهخاطرش ميرسد. دست بهطرف پاية چراغ ميبرد كليد چراغ بر پاية آن است. كليد را ميزند، نور ميرود، دوباره ميزند نور ميآيد. با روشن شدن چراغ القا ميكند شبي گذشته و روز ديگري آمده است. بهخود كِش وقوس ميدهد. انگار تازه از خواب بيدار شده است. دست ميبرد بخش ديگري از بادامها را ميخورد. باز آغاز رياضت ميكند، باز گرسنه ميشود، مجدداً چراغ را خاموش و روشن ميكند. مجدداً القا ميكند روز شده است، بادام ميخورد. پس دست برده چندينبار پشتسر هم چراغ را خاموش و روشن ميكند، و همة بادامها را يكجا ميخورد، بادامها تمام شده، با تمركز به رياضت ميپردازد. پس از لحظاتي احساس دلپيچه ميكند، بهسرعت از جا بلند شده صحنه را ترك ميكند.
نور ميرود.





