نور ميآيد. مردي در نقش سيبل با لباسي يك دست سفيد، درحاليكه يك سيب بزرگ قرمز روي سر دارد، ايستاده است. مقابل او در عرض صحنه زني ايستاده است. زن تيروكماني فرضي در دست دارد. با تيروكمان مرد را نشانه ميرود. تيري رها ميكند، مرد القا ميكند بههدف نخورده است. مرد القا ميكند از اين بازي كسالتبار خسته شده است، زن اصرار به ادامه بازي دارد. زن دوباره نشانهگيري كرده، تير را رها ميكند، باز نميخورد. زن اين عمل را چندبار تكرار ميكند، مرد به زن اشاره ميكند جايش را عوض كند. اينبار درست در لحظة رها كردن تير فرضي توسط زن، مرد قلب قرمز رنگ كوچكي را كه كف دسته پنهان كرده، محكم به سينة خود ميچسباند، و القا ميكند تيرِ زن به قلب او اصابت كرده است. تعادل خود را از دست ميدهد، سيب از فراز سر او فروميافتد و غلخورده جلوي پاي زن ميرسد. زن سيب را با خوشحالي برميدارد و درحال گاز زدن آن، از صحنه بيرون ميرود. پس از رفتن زن، مرد را ميبينيم كه حيران ايستاده است، از محل قلبش خون قرمز بيرون ميزند. مرد آن را نميبيند، اول از موفقيت و شادي زن خوشحال است، بعد كم كم چهرهاش درهم ميرود. درد ميكشد، قلبش را ميگيرد، نقش زمين ميشود و بيحركت دراز ميكشد.
نور ميرود.





