نور ميآيد. مردي وارد صحنه ميشود، در وسط صحنه به يك اطاقك فرضي تلفن ميرسد در جيبش دنبال سكهاي ميگردد، پيدا ميكند، وارد اطاقك فرضي ميشود، گوشي فرضي را برميدارد، سكه مياندازد، شماره ميگيرد، سرگرم مكالمه ميشود، لحظاتي ميگذرد مكالمهاش تمام ميشود، قصد خروج از اطاقك را دارد، درِ اطاقك به رويش باز نميشود، در اطاقك محبوس شده است. تلاش ميكند در را باز كند، نميتواند از مردم و رهگذران فرضي كمك ميخواهد. كسي او را نميبيند، نااميد ميشود فكر ميكند، سكة ديگري پيدا ميكند، مجدداً شماره ميگيرد و با پانتوميم القا ميكند سرگرم توصيف موقعيت وخيم خود براي كسي است. گوشي را قطع ميكند و منتظر ميماند. لحظاتي ميگذرد. صداي آژير صحنه را پُرميكند، دو مرد وارد صحنه ميشوند، هماهنگ با هم ميايستند، دستكش به دست ميكنند، كلاه فرضي بر سر ميگذارند، تلاش ميكنند درِ اطاقك را باز كنند، موفق نميشوند، مرد در اطاقك اول خوشحال است سپس از اينكه آنها هم موفق نميشوند، نگران ميشود. دو مرد مصمم وقتي ميفهمند در اطاقك باز نميشود، كل اطاقك را بهشكل فرضي نوار پيچ ميكنند، بعد كل اطاقك را با مرد داخل آن بلند كرده همراه خود ميبرند. پس از لحظاتي صداي دور شدن آژير شنيده ميشود. سكوت برقرار ميشود. نور ميرود.
صداي زنگ تلفن چندبار طنين انداز ميشود.





