نور ميآيد. مرد كوري عصازنان وارد صحنه ميشود. جاي مناسبي در صحنه پيدا ميكند. روي زمين مينشيند، سفرة فرضي كوچكي ميگسترد و سپس با آداب خاصي از جيبش مقداري خوراكي فرضي را درآورده روي سفره ميچيند. آماده خوردن ميشود. مرد بينائي وارد صحنه ميشود. چشمش به مرد كور و سفرة گستردة او ميافتد، طمع ميكند، اطراف را مينگرد و بيصدا در كنار سفره مينشيند. دست ميبرد خوراكي فرضي مرد كور را ازداخل سفره برداشته ميخورد. مرد كور دست ميبرد خوراكي خود را بردارد، متوجه ميشود نيست، در سفره جستجو ميكند، با تعجب لحظاتي گوش تيز ميكند، فكر ميكند كسي بايد آن اطراف باشد. مرد بينا خود را كنار ميكشد تا دست مرد كور به نخورد. مرد كور دست به جيب برده مقداري ديگر خوراكي درآورده، در سفره ميگذارد. مرد بينا آنها را نيز ميخورد. دوباره همان اتفاق ميافتد. مرد كور متوجه غيب شدن خوراكيها ميشود. جستجو ميكند، نمييابد، دست ميبرد از جيبش خوراكي درميآورد. مرد بينا دوباره ميخورد، باز مرد كور خوراكي درميآورد. مرد بينا با تعجب به جيب مرد كور مينگرد. حيران است اينهمه خوراكي چهطور در آن جيب جا ميگيرد.
بهآرامي بدون آنكه مرد كور متوجه شود، دست به جيب مرد كور فرو ميكند. متوجه ميشود كاملاً خالي است. مرد بينا باز خوراكي مرد كور را ميخورد، باز مرد كور خوراكي از جيبش درميآورد. مرد بينا، قصد رفتن ميكند، كماكان در فكر است. فكري بهخاطرش رسيده، خود را به كوري ميزند. با احتياط كنار مرد كور مينشيند، لحظاتي ميگذرد، دست به جيب خود ميكند خالي است. دست به جيب مرد ميبرد خالي است. مرد كور دست به جيب خود ميبرد، پُر است، در اوج تعجبِ مرد بينا نور ميرود.





