درباره حسين پاکدل  
 
 
نمایشنامه


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
یکشنبه 28 تیر 1383
● روياي خاک

( نمايشي در يک پرده )

اشخاص بازي :

1- حميد ( پدر) 45 ساله
2- نويد ( پسر) 10 ساله
3- مرد (مريض ) 60 ساله
4- زن ( مادر- مريض) 35 ساله
5- پرستار 40 ساله
صحنه :

ديواري سفيد ، روبرو، به ديوار دو فلش ، در دو جهت مخالف ديده مي شود، روي يکي نوشته اند " اورژانس " روي ديگري " بخش اداري " يک نيمکت پارکي در وسط ، در کنارش يکي دو بوته شمشاد، فضا، حياط يک بيمارستان است . حميد روي نيمکت نشسته روزنامه مي خواند ، گاه گاه صداي آژير آمبولانسي شنيده مي شود . يکبار وقتي آژير شنيده مي شود ، حميد سر از مطالعه روزنامه برداشته ، لحظه اي نگاه مي کند ، دوباره به خواندن ادامه مي دهد . پس از لحظاتي نويد ، در حالي که کيف مدرسه به دست دارد، وارد صحنه مي شود ، مدتي بي صدا مقابل حميد مي ايستد ، حميد متوجه حضور او نمي شود ، نويد با شيطنت بچه گانه از جيب کيفش يک کبريت در مي آورد ، بدون جلب توجه کبريت مي کشد و از پايين، روزنامه را آتش مي زند ، يکدفعه روزنامه در دست حميد شعله ور مي شود . حميد دستپاچه آن را رها کرده خاموش مي کند .

حميد : / از جا مي پرد / اوه ... چرا همچين مي کني بچه ؟! ... خدا بگم چيکارت کنه !

نويد : / با شيطنت و خنده / سلام !

حميد : / عصباني / سلام و کوفت ! سلام و درد ! تو نمي خواي دس از اين کارات ورداري ؟! آدم شو ديگه حالا ! ...

نويد : / باز با خنده / سلام !

حميد: / دلخور / سلام ! ... چرا دير کردي ؟ کجا بودي ؟!

نويد : پياده اومدم ! ... بريم بالا ؟!

حميد : / غمگين / هنوز بيهوشه !

نويد : يه نگاه کوچولو ... هان ؟!

حميد : بايد صبر کنيم ... بردن از سرش عکس بگيرن ... بذا تا آوردنش ميريم بالا !

/ حميد تکه اي از روزنامه را که سالم مانده بر مي دارد و مطالعه مي کند . نويد کنارش مي نشيند . حميد بدون نگاه کردن به نويد، دست طرف او دراز مي کند ./

حميد : بده من !

نويد : چيو بابا ؟!

حميد : کبريت !

نويد : تموم شد ديگه ... آخريش بود !

حميد : باشه ... قوطي خاليشو بده ! / لحظاتي به همين صورت دست حميد دراز شده به سمت نويد مي ماند ، نويد کاري نمي کند ، ساکت و ثابت فقط نگاه مي کند ./ ميگم بده !

نويد : چشم ! / ولي نمي دهد./

حميد : داري منو عصبي مي کني نويد ! حرف گوش کن !

نويد : نميدم !

حميد : / با عصبانيت و پرخاش / بله ؟!

نويد : مال خودمه ... نميدم !

حميد : / تکه روزنامه را کناري گذارده به نويد نزديک مي شود / يه بار ديگه بگو !... پررو !

نويد : / کيفش را به خود مي چسباند / مال کلاسمونه ! گفتن بيارين !

حميد : کي گفته ؟!

نويد : معلممون ... خودش گفت !

حميد : معلمتون گفته کبريت تو کيفت بذار ؟!

نويد : نه ... خُب ... سر کلاس ... بايد داشته باشيم خُب !

حميد : بي خود !... بده من !... معلم بخواد خودش داره ! تو نمي خواد آتيش بسوزوني ! بده من !

نويد : نمره انظباتم کم ميشه !

حميد : به درک !... بده من !

نويد : خوب ميذارم تو آشپزخونه !

حميد : لازم نکرده !... بده من ! منو عصباني نکن ! حوصله دردسر ندارم !

نويد : اگه قول بدم ... ديگه ...

حميد : خير! بده من ! ... حرفم نزن !

نويد : / کبريت را از جيب کيف در مي آورد ، روي نيمکت، ميان خود و پدرش مي گذارد / ميذارم اين وسط ... باشه ؟

حميد : ورمي داري ... عين بچه آدم ميدي به من ! اينقدرم حرص نميدي ! خُب !

نويد : / کبريت را در وسط رها مي کند و از آن فاصله مي گيرد ، خود را جمع و جور مي کند / از مامان گرفته بودم !

حميد : تو ؟! ... اينو از مامان گرفتي ؟!

نويد : خُب ... آره ... دروغ که نمي گم !

حميد : مامانت داده همه چيو به آتيش بکشي ؟!

نويد : نه ... گذاشت اونجا ... منم ورداشتم ... منکه بچه نيستم بابا !

حميد : / با اشاره به روزنامه سوخته / معلومه !... ورميداري خودت ميذاري تو آشپزخونه !

نويد : نمي خوام!.../ به حالت قهر/ سرم داد کشيدي!

نويد به پدر بي اعتنايي مي کند . حميد، لحظاتي او را مي نگرد ، به جائي در دوردست مي نگرد ، دوباره ناچار سرگرم روزنامه مي شود . پس از لحظاتي همان طور که نگاهش به روزنامه است

حميد : گشنه ات نيست ؟!

نويد : / بي حوصله / نه !

حميد : هر وقت گشنه ات شد بگو !

نويد : نمي خوام !

حميد : خيلي وقته چيزي نخوردي !

نويد : نمي خوام !

حميد : به جهنم !

حميد سرگرم روزنامه خواندن مي شود . نويد از داخل کيفش يک بسته شمع بيرون مي آورد، آنرا باز مي کند . يکي يکي ته شمع ها را روي نيمکت مي چسباند ، بعد با کبريت آنها را روشن مي کند ، حميد متوجه او مي شود ، قدري به او مي نگرد ، بعد همبازي او مي شود و در روشن کردن شمع ها به او کمک مي کند ، حميد نگاهي عاطفي به پسرش مي کند ، نويد لحظاتي به شمع هاي روشن خيره مي شود بعد يکدفعه بغض کرده ، بغضش مي ترکد و خود را در آغوش پدرش مي اندازد، حميد او را نوازش مي کند .

نويد : اينارو برا مامان گيروندم ... تا خوب شه ! / مي گريد /

حميد : خوب ميشه بابا ... نترس ! طوري که نشده !

نويد : مي ترسم ... مامان به هوش نياد ، همينطوري بمونه تا بميره ! / مي گريد /

حميد : کي همچين حرفي زده ؟!... اون به هوش مياد !

نويد : داري منو گول ميزني !

حميد : به جا اين حرفا براش دعا کن !... ديدي دوباره بچه شدي ؟! ...خرس گنده ! پاشو ! پاشو بريم يه چيزي بدم بخوري ... بعد بريم ديدن مامان !

نويد : نه ! همين الان بريم ! گفتم که! گشنه ام نيست ! ياالله بريم !

حميد : / با اشاره به اشکهاي نويد / اينطوري چشمش بهت بيفته ، بي هوش ميشه دوباره که !

نويد : ميشورم !... بيا بريم !

حميد : حالا يه خورده بشين !... آروم شي ... بعد !

لحظاتي سکوت ، حميد به نقطه اي نامعلوم خيره است ، نويد چند بار پدرش را مي نگرد .

نويد : بابا ؟!

حميد : / بدون نگاه / بله ؟!

نويد : شمام ناراحتي ؟!

حميد : مسلمه ! نه پس خوشحالم ! معلومه ناراحتم بابا ! تو اين مدت بي هوشي مامانت ، از کار و زندگي و همه چي افتادم ! تو آواره ... من آواره ... زندگي از دستم در رفته ! حالا پولش به جهنم ! حال خودمو ديگه نمي فهمم ... تموم جونم بو گرفته ! از بس حموم نرفتم ! ... منم عين تو ناراحتم ، نگرانم بابا ! فکر کردي ... فقط خودت غصه مي خوري ؟!

نويد : يعني مامان نمي ميره ؟!

حميد : برا چي بايد بميره ! از اين فکرا نکن ! دعا کن زودتر خوب شه ! بريم سر خونه زندگيمون !

نويد : اگه يه وقت مُرد چي ؟!

حميد : خدا نکنه ... اين چه حرفيه ؟!

نويد : / با بغض / خواب ديدم ... کي بود ؟... خواب ديدم ... مامانو خاک کرديم شما رفتي يه زن ديگه گرفتي ... بعد ... منم با پوتينام زدم مچ پاش ... دردش گرفت ! جيغ زد ... شمام منو کتک زدي !

حميد : /آرام و به شوخي پس گردن نويد مي زند ./ ديوونه !... ميگم بچه اي ... ميگي نه !

نويد : جدي ميگم بابا ! بعد مامان تو خواب اومد پيشم !

حميد : بس کن نويد ! حوصله تو يکي رو ندارم آ !

نويد : / با تمجمج / اگه !... اگه !... يه وقت مامان مرد ... شما ميري زن مي گيري ؟!

حميد : ديگه داري کلافه ام مي کني !؟ ... پاشو !... پاشو !

نويد : پس نمي گيري؟

حميد : تو... هيچي نشده ... مادرتو خاک کردي ! شمع ا م براش روشن کردي، برا منم رفتي خواستگاري ... عروسي هم گرفتي !... عروسم زدي! ... بچه احمق !

نويد : من احمق نيسّم !

حميد : هسّي ... خيلي آ م هسّي ! هم احمق ، هم ... بي عاطفه !

نويد : نيسّم !.. نيسّم !

حميد : هسّي ! والا اين حرفارو نمي زدي ! / به او پشت مي کند / نگا چطوري هيچي نشده بچه عجول سر مادرش هوو آورده !!

نويد : دروغ که نميگم ! هر کي زنش بميره ... ميره يه زن ديگه مي گيره !

حميد : بسّه ديگه ! ... من ميرم بالا ! دلت خواست تو هم بيا !

حميد ، از صحنه بيرون مي رود ، نويد همان جا غمگين در کنار شمع هاي روشن مي ماند ، لحظاتي مي گذرد ، نويد سرگرم است ، مرد مريض ، با لباس بيمارستان در حالي که دست گچ گرفته اش را به گردن آويخته است ، سرو صورتش را باند و چسب زده اند و خيلي توان راه رفتن ندارد ، از سمت مخالف رفتن حميد، وارد صحنه مي شود . در کنار نويد روي نيمکت مي نشيند ، نويد طوري با شمع ها بازي مي کند که انگار ابداً حضور مرد مريض را حس نمي کند . مرد مريض از داخل يک کيسه پلاستيکي دارو ، يک بسته قرص در مي آورد، يکي از قرص هايش را بيرون آورده، مي خورد و به سختي آنرا فرو مي دهد . مرد مريض هم نسبت به حضور نويد بي اعتنا است ، هر دو طوري رفتار مي کنند که انگار تنها هستند . مرد مريض لحظاتي به اطراف مي نگرد ، نويد در حال بازي با شمع ها آرام آرام مي گريد ، پس از لحظاتي ، حميد وارد صحنه مي شود . او هم مرد مريض را نمي بيند ، لحظاتي ايستاده، نويد را در حال گريه مي بيند ، دستي به سر او مي کشد و روي نيمکت مي نشيند ، حميد نگاه از نويد بر نمي گيرد ، حالا مرد مريض از جا بلند شده ، آرام از سمت ديگر بيرون مي رود . نويد و حميد ابدا حضور و رفتن او را نمي بينند . اين نديدن طرفين حتما بايد به گونه اي براي تماشاگر سوال برانگيز باشد .

نويد : مامانو ديدي ؟!

حميد : نه ... نبود !

نويد : آدم بي هوش راه نميره که ...

حميد : نميدونم ... حتما هنوز برش نگردوندن ، تو گرسنه نيستي بابا ؟!

نويد : نه ! ... خودتون چي ؟!

حميد : منم ميلي به غذا ندارم !

نويد : اينجا نه آدم تشنه ميشه ... نه گشنه ... نه ؟!

حميد : / بي حوصله / نمي دونم !

نويد : دلم !... / بغضش مي ترکد / دلم براش تنگ شده !

حميد : غصه نخور ! ... منم دلم براش تنگ شده ! ... بالاخره به هوش مياد !

نويد : نه ... دروغ ميگي ! اگه مي خواست به هوش بياد ... تا حالا اومده بود !

حميد : باز چَرت و پَرت گفتي ؟!

نويد : / با بغض / من ميدونم ... مامان مرده ... تو به من نميگي !

حميد : اون فقط بي هوشه خَره !

نويد : پس چرا اينقدر پير شده ... مامان من اين شکلي نبود ! جوون بود !

حميد : عزيزم ! اون حالا نميتونه غذا بخوره ! همه ا ش بهش سِرُم مي زنن ! واسه همين لاغر ميشه ...چروک مي شه! به هوش که اومد... يه مدت که من وتو ازش مراقبت کنيم حالش خوب مي شه!

نويد: دروغه ... اون مرده!

حميد: آره ! آره! مرده ... خيلت راحت شد! ول نمي کنه!

نويد: پس چرا تو بيمارستانه ؟

حميد: /عصباني/ واسه اينکه بي هوشه...بي هوش! مي فهمي؟

نويد: / بعد از مکثي طولاني/ من ...مي گم...آدم اگه بميره بهتره تا يه عالمه وقت همينطوري هي بي هوش باشه!

حميد:/ با عصبانيّت به او ضربه ملايمي مي زند/ وقتي بت مي گم بي شعورو بي عاطفه اي برا همين مي گم! خوبه خودت صد دفه ديدي داشت نفس مي کشيد! کور بودي؟!

نويد: / انگار با خودش حرف مي زند/ يادم رفته مامان چه شکلي بود!

حميد: خر نشو!...مامانت خوب مي شه! پاشو ...پاشو برو خونه، درس و کاراتو بکن ...منم بعد ميام.

نويد: نمي خوام برم خونه! مي ترسم ...اونجا نفسم مي گيره.

حميد: زنگ بزن عمه ناهيدت بياد پيشت...تا بيام...

نويد: دوس ندارم...تازه تلفن عمه اينا...هيچوقت جواب نميده.

حميد: پس بشين همين جا! / مکث/ زبون نفهم!

نويد: بيا با هم بريم!

حميد: پس کي پيش مامانت باشه ؟

نويد: اونم مي بريم خونه! به جا اينکه اينجا بخوابه ، تو خونه خودمون بخوابه!

حميد: اون بي هوشه! چرا نمي فهمي؟ رفته تو کما! اَه.. کلافه ام کردي!

نويد: / مکث/ اگه... اگه مامان به هوش نيومد چي بابا ؟

حميد: چه مي دونم! ...خدا نکنه!

نويد: مگه خدا بي هوشش کرده ؟!

حميد: خدا که کسيو بي هوش نمي کنه! بازم چَرت و پَرت گفتي ؟

نويد: پس کي مي کنه ؟ خودش؟! يعني آدم خودش خودشو بي هوش مي کنه ؟

حميد: نخير! ...بدن آدم يه وقتائي يه چيزائيش دچار وقفه مي شه ...يه جوري يه مدت از کار مي افته! مي خوابه!

نويد: پس بي هوش نيس... خوابه!

حميد: نه ...بي هوشه...خواب فرق مي کنه!

نويد: خود شما گفتي مغز مي خوابه!

حميد: آره ! / مي خواهد از بحث فرار کند/ اونم يه جور خوابه!

نويد: / مکث/ بابا! تو مي گي الان مامان خوابم مي بينه ؟ يعني مي خوام بگم خواب مي بينه که ما هر روز ميايم اينجا رو اين نيمکت مي شنيم تا بيدار بشه؟

حميد: چه مي دونم!

نويد: اگه بي هوشي يه جور خوابه...پس بايد خواب ببينه ديگه..اگه نبينه خب حوصله اش سر مي ره ...نه ؟

حميد: حتماً مي بينه ! بعد که به هوش اومد...بهش مي گيم برامون تعريف کنه! / با تغيير لحن/ تو حرف ديگه اي نداري بزني ؟ فکر کن مادرت داره اين وضع و حالتو تو خواب مي بينه...خب غصه مي خوره...لجبازي مي کني...حرف گوش نمي کني...حموم نميري...غذا نمي خوري..درس نمي خوني...حرف بي خودم زياد مي زني...همه اش ام برا خودت غصه مي خري!

نويد: خب ...چيکار کنم ؟ دلم غصه داره خب! اينطوري که نمي شه خوشحال باشم...مي شه ؟

حميد: چرا نمي شه ؟ آدم مي تونه غصه هاشو نيگر داره ...خنده ام بکنه! تو اگه الان بخندي هم خودت سرحال مياي هم مادرت خوشحال ميشه... هم چي؟ منو کلافه نمي کني!

نويد: بخندم ؟!

حميد: آره ديگه...بخند! جداً که وضعمونم خنده داره! ../ با پوزخند/ دو تائي عين هپلي آ شديم ! از وقتي مادرت بي هوش شده دو تائي يتيم شديم . نگا ترو خدا ... اينم شد وضع ؟

نويد: باشه ! يه جوک بگم ؟! هم ما مي خنديم هم مامان ... تو خواب که مي تونه بخنده! نمي تونه؟

حميد: چه مي دونم؟ ... بگو! بي مزه باشه مي زنمت آ !

نويد: شما يکي بگو ! تا منم بگم!

حميد: خودت بگو من حوصله ندارم!

نويد: اصلاً معما مي گم ! ... خوبه؟

حميد: بگو!

نويد: / فکر مي کند/ آهان ... يادم اومد...يکي به دوستش مي گه...نمي دونم چرا يه ماهه دوتا عقربه ساعتم کارنمي کنن...

حميد: خب ؟

نويد: بهش مي گه خب شايد برا اينکه حقوق اين ما هشونو ندادي!

حميد: / مي خندد/ بي مزه... اين کجاش معما بود؟ / مکث/

نويد: مي گم بابا ... خنده داره مامان که بيدار شد ... فکر مي کنه هنوز خيلي وقت پيشه...نه؟

حميد: خوب ...آدم که مي خوابه ...يا بي هوش مي شه ...گذشت زمانو حس نمي کنه.

نويد: کاش مي شد همه ساعتا رو خاموش کنيم تا وقتي مامان بيدار شد دوباره راش بندازيم...

حميد: نميشه که خره! ما بيدار باشيم يا خواب باشيم عمرمون ميگذره...معطل کسي نمي مونه که!

نويد: وقتي چشامو مي بندم خيال مي کنم هيچي نيس ... تا وا مي کنم همه چي دوباره مي ياد. فکر کردم اگه ساعتا رو نيگر داريم آدم همينطور ميشه ..همه چي واميسّه.

حميد: نه بابا ساعتا کار خودشونو مي کنن ...به زورم شده مي رن جلو...

نويد: دلم مي خواد ساعتا ... يه روز ...هي شروع کنن عقب عقب برن ... عين ما که عقب عقب راه مي ريم ... برن برن تا برسن به اول دنيا... دوباره شروع کنن تيک تيک... بيان ... بيان تا اينجا...

حميد: خب ...چطور ميشه اونوقت؟

نويد: خب چيزه ديگه ! آدم همه آرزوهاشو پيدا مي کنه! يعني مي گرده ...مي دونه قراره چي پيش بياد ..اينه که حواسشو جمع مي کنه ...عين ايني که يکي تصادف کرده ...هان؟ خوب از اون راهي که تصادف کرده نميره ...از يه راه ديگه ميره...نميشه؟

حميد: تو امروز چت شده؟!

نويد: خب اگه اينطوري بود ...ديگه نميذاشتيم مامان بيهوش بشه!

حميد: به همين راحتي؟ مگه دسّ من و توئه؟

نويد: پس دسّ کيه ؟ خدا ؟

حميد: دسّ... دسّ تقديره ! سرنوشت! چه مي دونم پيشوني نوشت...

نويد: يعني از اول اول معلوم بوده شما ميشي خاک بردار؟

حميد: خاک بردار چيه بچه ؟ هر شغلي يه اسمي داره../ به طعنه/ خاک بردار!

نويد: خاک برداره ديگه! هي زمينو گود مي کني ...گود مي کني ..مي کني ..مي کني ...يهو ديدي يه روز از اون طرف زمين افتادي بيرون!

حميد: هر کي ندونه ...با اين حرف تو خيال مي کنه من مقني ام يا گور کن بابا!

نويد: آخه چي بگم خب؟ هر جا ميگن شغل پدر ...نمي دونم چي بگم؟ يه عالمه بايد توضيح بدم...

حميد: بگو بابام راننده لودره...لودر...راحت بگو پي ساختمون مي کنه.

نويد: اصلندم دوس ندارم!

حميد: چي دوس داري؟ هر چي دوس داري ...بزرگ که شدي ...خودت بشو!

نويد: ده برا همين دلم مي خواد دوباره ...همه جي عوض بشه...برگرده به اولش...دوباره از سر شروع بشه!

حميد: خوب فرض کن برگشته ! بنده قراره شغل پيدا کنم ...چيکار کنم ؟ شما بفرما!

نويد: اول بايد به دنيا بيايم ...بعد!

حميد: فرض کن به دنيام اومديم...دوس داشتي چيکاره بودم؟

نويد: يه شغلي که مامان اجازه بده باتون بيام ...هي نگه ميري بابات زمينارو زيادي مي کنه ...گود مي کنه ...ساختمونا مي ريزه روتوتون مي ميرين!

حميد: مامانت اينومي گفت؟

نويد: آره ...مي ترسيد بريم زير خاک ...هي گفت خواب ديده!

حميد: پس چرا اين دفه آخر اجازه داد بياي؟

نويد: بهش کلک زدم ...گفتم تو ماشين بابا نميرم!

حميد: اگه به من مي گفت مي ترسه ...خوب نمي بردمت!

نويد: ولش کن ...اگه مامان بهوش اومد ...يه شغل ديگه پيدا کن!

حميد: ديگه نميشه! تازه...تا مادرت بهوش نياد ...کار بي کار...

نويد: بلکي مامان نخواد تا صد سال ديگه بهوش بياد؟!

حميد: نترس ! به هوش ميياد! سرمو خوردي...خسّه نشدي از اينهمه وراجي؟ بيا سرتو بذار رو پام يه خورده بخواب!

نويد: خوابم نميياد...

حميد: از پا ميفتي بچه!

نويد: مي ترسم بخوابم...يهو ديدي خواب بد ديدم ...عين مامان...

حميد: بنده خدا يه بار خواب ديد ...ديگه تو ول نکني آ ! خوابو نباس جدي گرفت.

نويد: اينو به مامان بگو! همه اش مي ترسيد از خوابش...

حميد: خب حق داشت ...نگران درس و مشقت بود...دلش مي خواست شبا راحت بخوابي! روزا سرحال باشي!

نويد: تقصير شماس که شبا کار مي کردين!

حميد: عزيزم ...صد دفه گفتم ...لودر نباس روزا بياد تو خيابون...فقط شبا!

نويد: من چيکار کنم...دوس دارم همراتون باشم ... همه بچه ها با باباهاشون ميرن ...مامان من يواشي مي گفت نه!

حميد: بذار به هوش بياد ...يه بار مي برمش سر يه زمين که مي خوام روش کار کنم ...بهش نشون مي دم که زيادي گود نمي کنم...ديگه اونوقت الکي نمي ترسه زير خاک دفن بشيم...


در همين لحظه زني با حدود 35 سال سن ، با لباس بيمارستان ، در حالي که سرم به او وصل است و بطري سرم را خودش بالا گرفته است وارد صحنه مي شود و به آرامي کنار حميد و نويد مي نشيند. آندو متوجه حضور او نمي شوند. اصلاً اورا نمي بينند. اندو صحبت خود را ادامه مي دهند.

نويد: بابا ! مامان الهه خيلي ترسوه ...نه؟

حميد: نه محتاط بابا...احتياط چيز خوبيه ...من به خدا خسته شدم...پاشو يه خورده بريم بگرديم...

نويد: کجا بريم آخه؟

حميد: همين دور و ورا...

نويد: يهو مامان به هوش نياد ...بياد ببينه نيسيم غصه مي خوره ها!

حميد: نترس زود بر مي گرديم! پاشو!

حميد دست نويد را گرفته کيفش را برمي دارد، با هم و در کنار هم از صحنه بيرون مي روند. زن همچنان نشسته و منتظر است و به اطراف مي نگرد. پس از احظاتي يک پرستار وارد صحنه مي شود. پرستار نگران زن است.

پرستار: الهه خانوم !! بازم که اومدي بيرون...واسه چي هي را مي افتي؟

زن: اينجا با شوهر و بچه ام قرار دارم !

پرستار: / مکث کرده فکر مي کند، به حال زن افسوس مي خورد/ پاشو عزيزم ! پاشو! اينقدر خيالبافي نکن! ديگه بايد قبول کني اونا بر نمي گردن! خدا رحمتشون کنه! تو بايد استراحت کني!

زن: اونا ميان...من ميدونم!

پرستار: بازم خوابشونو ديدي؟

زن: آره ...گفتن ...ميان!

پرستار: / براي راضي کردن زن/ باشه ...بريم تو اطاقت ..من حواسم هس ...اگه اومدن...خبرت مي کنم...پاشو!

زن: قول مي دي؟

پرستار: آره قربونت برم ...پاشو!

زن بي اراده همراه پرستار از صحنه خارج مي شود..يک شمع کوتاه و يک شمع بلند روي نيمکت روشن است. نور صحنه آرام آرام مي رود. فقط نور شمع ها مي ماند.
تمام