درباره حسين پاکدل  
 
 
نمایشنامه


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
دوشنبه 19 مرداد 1383
● تنبيه

نمايشي در يک پرده *

اشخاص بازي : 1- آقاي محلوجي 40 ساله مدير – چاق
2- قاسم پور 15 ساله دانش آموز – لاغر


صحنه : دفتر يک مدرسه ، با همه ي مشخصات دفتر نور که مي آيد مدير تنها در دفتر ، پشت ميز مشغول مکالمه ي تلفني است . دري در کنار روبه تماشاگران پيداست.

آقاي محلوجي : / در تلفن / خُب ؟!...خُب؟! ... ديگه چي گفت ؟!... جلو تو گفت ؟!... توام عين بز اخفش نِشسّي هيچي نگفتي ، تو رو مي شناسم ... آدم فروشي هستي اون سرش ناپيدا! ... برو !... برو فضّه ! خوب مرتيکه بي همه چيز! اقلاً به زبون مي اومدي جواب مي دادي... بگو مي ترسيدم... آره تو مي ترسي ... عين سگ ام مي ترسي ... مي گم ... آره ديگه ... مي تر سي بشم مدير کل ... به تو ميدون ندم ... خوب معلومه ... اون صادقي حمال بشه مدير کل معلومه نونت تو روغنه ... اونکه مثه من نيس ... برو ... برو بي شرف ... قسم نخور ... ميگم قسم نخور ... راس و حسيني بگو باش گاب بندي کردي ... دوتايي زيراب منو زدين ... حالا با دمتون گردو ميشکنين ... آره تو بميري ميام ... دسته گلم براتون ميارم ... خيال کردي؟! من ؟!... خيلي راحت ... از اين منطقه مي رم ... آره ... تو ديگه با ما نيستي ... بيخودم خالي نبند !... ميگم نيستي ، نيستي ! زهر مار .../ در زده مي شود/ حالا ! ... بيخود .../ مکث/ صادقي خودش گفت؟! ... دروغ نگو ! / در زده مي شود / ببين بخواي دودوزه بازي کني ميام بالا پائينتو يکي مي کنم آ !.../ در زده مي شود / حالا ! ... باشه ... ببينيم و تعريف کنيم ! خداحافظ / به شوخي / برو گمشو !... / در زده مي شود، آقاي محلوجي گوشي را قطع مي کند ، خود را صاف و مرتب کرده بعد رو به در مي کند /

آقاي محلوجي : بله ؟!

در باز مي شود . قاسم پور، دانش آموز، لاغر، ظاهرا خجالتي ، از لاي در نگاه مي کند.

قاسم پور: آقا اجازه ؟!

آقاي محلوجي : توئي قاسم پور؟! ... چرا اينقدر در مي زني ؟! شفا ميده؟!

قاسم پور : آقا گفتن مارو صدا کردين !

آقاي محلوجي : بيا تو ببينم ! ... / قاسم پور وارد شده مودب و خجالتي سر به زير است / درو ببند !... / قاسم پور در را مي بندد . آقاي محلوجي از جا بلند مي شود / تو نمي خواي آدم شي ... الاغ ؟!

قاسم پور : / مثلا ترسيده از تشر مدير/ آقا ما کاري نکرديم آقا !

آقاي محلوجي : باز که معرکه راه انداختي... تو خجالت نمي کشي ؟

قاسم پور : با ما لج ان آقا !

آقاي محلوجي : کي با تو لجه ؟!

قاسم پور : اين سومي ها آقا

آقاي محلوجي : اين دفه آقاي ضيافت گزارشتو داده ... دوست داري پروندتو بذارم زير بغلت ... با يه اردنگي بندازمت بيرون تا آدم شي ؟!

قاسم پور : نه آقا ... بخدا ما ...

آقاي محلوجي : / با تشر / ساکت !... تو فکر کردي همه کرَن ... ؟! کورن ؟... هان ؟! اين چرت و پرتا چيه مي گي؟!... خوبه يکي به بابات بگه آقا ميمون؟!

قاسم پور : آقا اجازه ... آقامون خودشون گفتن!

آقاي محلوجي: آقات گفته همه ميمونن؟!

قاسم پور : بله آقا ... هميشه ميگه

آقاي محلوجي : قاسم پور! ... دري وري جواب منو نده ... باباي تو ميگه همه ميمونن ؟!

قاسم پور : نه آقا ... ميگه همه شامپانزه ان ... يادشون رفته !

آقاي محلوجي: / عصباني / همين الان تلفن کن من با بابات حرف بزنم ببينم کي ميمونه !

قاسم پور : شامپانزه آقا !

آقاي محلوجي : شامپانزه ... چه فرقي مي کنه ؟!

قاسم پور : فرق مي کنن آقا ... خيلي فرق مي کنن

آقاي محلوجي : حالا برا من نمي خواد اضافه فيض کني !

قاسم پور : مي بخشين آقا ... افاضه آقا

آقاي محلوجي : مي زنم تو سرتا ! ... بيا تلفن کن !

قاسم پور : آقامون نيستن آقا ... رفتن جنگل آقا

آقاي محلوجي : رفته خبر مرگتو بياره ؟!

قاسم پور : نه آقا رفتن به فاميلا مون سر بزنن !

آقاي محلوجي : مگه فاميلاتون تو جنگل اند ؟!

قاسم پور : بعله آقا

آقاي محلوجي : اونجا چيکار مي کنن ؟!

قاسم پور : زندگي آقا

آقاي محلوجي : بسيار خوب !... زنگ بزن با مادرت حرف بزنم ... اونکه نرفته باش ديگه ؟!

قاسم پور : نه آقا ... مادرم تو باغ وحشه !

آقاي محلوجي : / متعجب / تو باغ وحش ؟!... بيکاره مگه ؟!

قاسم پور : نه آقا ... کارشون همينه ! اونجا کار مي کنه

آقاي محلوجي : پس ... تو روزا تنها ... چيکار مي کني ؟!

قاسم پور : ميرم بالا درخت

آقاي محلوجي : چه غلطي مي کني اونجا ؟!

قاسم پور : درس مي خونيم آقا !

آقاي محلوجي : جا قحطه ... ميري اونجا ؟!

قاسم پور : نه آقا محل زندگيمونه !

آقاي محلوجي : بالاي درخت ؟!

قاسم پور : بعله آقا

آقاي محلوجي : مگه تو ميموني ؟!

قاسم پور : نه آقا

آقاي محلوجي : پس چرا ميري بالا درخت ؟!

قاسم پور : برا اينکه ما شامپانزه ايم آقا !

آقاي محلوجي : کاري نکن اونقدر بزنم تو سرت صدا سگ در بياري آ !

قاسم پور : ما سگ نيستيم آقا

آقاي محلوجي : پس تو شامپانزه اي؟!

قاسم پور : بعله آقا

آقاي محلوجي : صدا شامپانزه چه جوريه ؟! / قاسم پور صداي شامپانزه در مي آورد / بلدي عين شامپانزه راه بري ؟!

قاسم پور : بعله آقا / عين شامپانزه راه مي رود . ورجه ورجه مي کند، روي ميز مي پرد ... دست مي زند. آقاي محلوجي جلوي خنده اش را مي گيرد/

آقاي محلوجي : پس اين اداها رو در مياري هر روز ... مي گن معرکه مي گيري ... آره ؟!

قاسم پور : نه آقا ... ما زندگي خودمو نو مي کنيم

آقاي محلوجي : با اين کارات مثلا مي خواي کلا سو سر گرم کني ؟!

قاسم پور : نه آقا مي خوايم يادشون نره ... چطوري بودن...عوض شدن !

آقاي محلوجي : يعني از نظر تو همه ميمونن ؟!

قاسم پور : شامپانزه آقا !

آقاي محلوجي : حالا هر چي ... همه شامپانزه بودن ؟!

قاسم پور : بعله آقا

آقاي محلوجي : يعني منم که مديرتم ... شامپانزه بودم ؟!

قاسم پور : نه آقا ... الانم هستين آقا ... يادتون رفته !

آقاي محلوجي : / با پس گردني اورا از اتاق بيرون مي کند / برو گمشو بيرون ... ميري با بابات مياي تا نشونت بدم ميمون کيه !

قاسم پور : / در حال بيرون رفتن / شامپانزه آقا !

آقاي محلوجي : گمشو !

آقاي محلوجي قاسم پور را بيرون مي کند ، در را محکم بهم مي کوبد. بعد مي نشيند پشت ميزش. لحظاتي عصباني است بعد آرام مي خندد. به دستهايش مي نگرد. به دستهايش حالت دست شامپانزه مي دهد. به در مي نگرد. از جا بلند مي شود. مثل شامپانزه راه مي رود، بعد، با يک جست روي ميز مي پرد. خوشش آمده است. تلفن زنگ مي زند. آقاي محلوجي به حالت اول بر مي گردد. پشت ميز مي نشيند، نا خود آگاه وقتي پشت ميز مي نشيند و گوشي تلفن را به گوش مي چسباند، صداي شامپانزه در مي آورد. بعد، بلا فاصله صداي خود را اصلاح کرده در تلفن مي گويد :

آقاي محلوجي : الو؟!! ... سلام جناب صادقي ... آقا تبريک !


. نور مي رود .

" تمام "

* متن اين نمايش در اواخر سال 1356 نوشته وبا شوق و ذوق خاص دوران جوانی،به شکل نامه براي راديو اصفهان ارسال شد. مدتي بعد با تغييراتي اندک ولي به اسم کس ديگري در يک بخش نمايشي طنز عصر جمعه اجراشد.به تازگی دست نوشته ای از آن به شکلی کاملاً اتفاقی ته انباری پيدا شد . برداشتم دستی به سر و رويش کشيدم و اينجا گذاردم.