درباره حسين پاکدل  
 
 
نمایشنامه


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
شنبه 5 دی 1383
● ورق پاره ی خوابگرد

( دوست هنرمندم، محمد حاتمی، اين روزها نمايش تجربی جذاب و پر محتوايی در گارگاه نمايش تئاتر شهر در حال اجرا دارد به اسم" خوابگردها" اساس حرفش، حول محور نسبيت است وتحليل فاصله ی بين سياهی تا سپيدی. هر شب در يک بخش، نابينای کمانچه زنی، بر بلندای صحنه، ورق پاره ای می خواند. محمد از من خواست يک ورق پاره هم من بنويسم. اين را برای نمايشش نوشتم.)

/ مرد کور به کمک ديگران به بلندی می رود و می خواند/
اوسّا!
اوسّا!
آهای اوسّا! هَسّی هنوز؟ کجائی؟ اون بالائی؟ حالا ما نه، بلانسبت يه آدم، اينه رسمش؟ اينه آئين رفاقت آقاجون؟
اين که نشد، تويه جا چشم بشی تو عالمت، ما بشيم کور نيگا، ببينيم، تا نبينيم، هی بگيم تا نشنويم، اصلن از اول اول که رهامون کردی، قرارمدارمون چی بود؟ هان؟ زبونم لال بگم، واسه بازی ی خودت ساختی منو، که بهت برمی خوره، نه؟ چرا، تو می خواسّی با يکی تو تنهائيت، قايم باشک بازی کنی! دادی ما رو هل بدن تو معرکه. باشه، پای بازيت هَسّم، اما، تو کدوم گوشه ی اين خراب شده چشم بذارم، کجا گم شم که تو پيدام نکنی؟ تو سفيدی، تو سياهی، تو کجا؟
مَشتی! منو ول کردی وسط اين برهوت، تنهای تنها، قاطی يه مُشت، تنهای ديگه، که بگرديم پی هم، که همو پيدا کنيم، که تو رو پيدا کنيم، تو که بودی، هسّی، که بگرديم پی چی؟ پی جرأت اشک؟ تخم تکامل؟ يا پی زيبائی؟ زرشک! اونی که گمشده تو خاک، منم، از همون فردائی، که می گفتن همه چيز انرژيه، من، سر صبر، تو خودم رفتم و پيدا نشدم.
تو می خوای سفيد باشم، زلال باشم، پس سياهيت چی چيه؟ پس کدورت کدومه؟ تو می خوای راست باشم، روزگارت که داره خم می کنه، کج می کنه! تو خودت يه خط صاف، تا خودت نشون بده، آخه وقتی تُو سفيدت يه عالم رنگ و دو رنگی قاطيه، تو سياهيت يه عالم بی رنگی، ديگه منت نداره، بالاغيرتاً بيا، يه جا رو نشون بده، که خودت توش نباشی، تا برم توش گم شم، يا اقلاً، تو خودم پيدا شم.
تو خودت، توعالمت کلاس گذاشتی برا من، با معلم، با کتاب پشتِ کتاب، چطوری بهت بگم، که تو درس اولت موندم و درجا می زنم، پس ديگه، امتحانت کدومه؟
من می گم مجبورم، تو می گی مختاری، من بگم مختارم، تو می گی مجبوری، اين وسط من موندم، با کدوم ساز مشيتت برقصم که بهت برنخوره.
ميدونی، دربدر دنبال يک خلوتِ مَشتَم که باهات دعوا کنم، که باهام دعوا کنی، بزنيم به تيپ هم، بعدشم آشتی کنون را بندازيم، روی بوم آفرينش، بشينيم يه قل دو قل بازی کنيم، شرط ببنديم سر رنگ، سر يک گاز به سيب، سر احساس تعادل که بگی چی به چيه.
آخه اين شونه ات کو، زانوت کو، کی بيام سر بزارم رو دامنت، يه شيکم سير برات گريه کنم، يه شيکم سير به حالم بباری! تو که هی لاف ميای دوسم داری، قبول، بغلم کن راس ميگی، بيا من که حاضرم، بکن ديگه، بد جوری حقيرتم، به خودت از اين خراب تر نمی شم. نکنه تو هم ديگه عين منی، تو زمينگير زمينی مثِ من؟ آره؟ تا ميام حرف بزنم تشر ميرن کفر نگو، آخه پس من چی بگم؟ به کی بگم، منو انداختی ميون يه سفيد، يه سياه، ميکشن از دوطرف، ديگه پاک جر خوردم، تو نسبيت.
اين وجوده مثلاً ؟ يه چيزی ساختی برام، پر عقده، پر درد، پر خواهش، پرغم، چطوری بگم برات؟ برا گفتن، کلمه کم ميارم، راسياتش برا زندگی با اين موجودات، دو سه روز عمر کمه، تا ميام بخود بجنبم، يه چيزی ياد بگيرم، که ميگی صدام کنن، جون تو بد جوری، تو هوا معلقم، آويزون. هنوزم توش موندم، آخه يعنی چی که تو، تو گناه اينقده لذت ميذاری، شيطونم ميفرسی، تا کلک سوار کنه، تا با صد جور بامبول، وسوسه ام کنه، خرم کنه، اينه رسمش لوطی؟ واسه اين هستی نيم بند و کوتاه، روز و شب، قدِ موهای سرم، می ميرم، زنده می شم، تازه بعدشم بيام جواب بدم؟ انصافه؟ باز جای شکرش باقيه يادت نرفت، بهم خواب دادی، که تو خواب، خوابِ شيرين ببينم، فکر کنم فرهادم، که تو خواب غرق بشم، به جونت غر بزنم، خيال و خواهش ببافم، خودمو وصل به رويا بکنم.
گرفتی؟ مال امشب ام بذار به حسابم، پای خوابگردی و اينجور حرفا، پای هر چی عشقته، يعنی اينجورم ميشه، ديگه حرفی ام داری؟ حالا اينقد، قد يه انگشدونه، بی حساب شديم. فعلنه، مرحمت زياد، آه راسّی، پول خوابمو بده. نقدی بده، خواب کور گرونتره، نايابه، تازه، گريه شم يه کم رنگی تره، تا نگيرم نمی رم، فکر کردی! / سکه ای کف صحنه می افتد، مرد کور به کمک ديگران حيران از سکو پائين آمده به دنبال سکه می گردد، پيدا می کند، با دندان امتحان کرده، در جيب گذارده، سر جايش می رود./