درباره حسين پاکدل  
 
 
شعر


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
پنجشنبه 26 آذر 1383
موضوع: غزل
● زبان نگاه

اين شعر زيبای استاد هوشنگ ابتهاج را هفته قبل درآغاز برنامه شبهای روشن خواندم، گويا بسيار مورد توجه قرار گرفت و دوستانی گفتند برايمان بنويس، اينجا می آورم.

نشود فاش کسی، آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گويم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس، مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما، کس نرسيد
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

اين همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گوئی و خيالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به ديباچه ی عقل
هرکجا نامه ی عشق است، نشان من و توست

سايه زاتشکده ی ماست، فروغ مه و مهر
وه از اين آتش روشن که به جان من و توست