با روحم کنار آمدهام؛
او، خدايی میکند
من، نافرمانی!
تا عزم کار خلاف دارم،
روحم را قال میگذارم.
گاهِ رسوايي
پا نيست پاي من!
روحم، کافر است؛
برعکسِ من، به هيچ چيز اين جهان، بي اعتقاد نيست!
رو در روي آينه
نأيستاده...
روحم به تماشاست.
همين دليل براي بودن ما كافيست!
من و روحم
يك كلاه داريم، يک کفش، يک تخت، دو چتر...
و دو عينك:
يكي براي دور،
يكي براي دورتر!
گاهِ دلتنگی،
روحم را به رقص ميخوانم؛
آه!... تازه فهميدم
من، هميشه دلتنگم!
پشتِ چراغِ چشمک زنِ خيال
من صبر می کنم،
روحم عبور می کند.
ديگر، کفرم از دست اين روح تا هميشه تازه
بالا
پائين
نمیآيد.
من، روحم را رنگیتر از خود میبينم
او مرا
راه راه،
هزارتو تر...
آخر، يک روز
روحم مرا،
به قيمت ده رؤيا
حراج میكند.
آخرين هديهی روحم؛
گلی ناپيدا، با عطری ابدی؛
هر وقت بوکنم،
جنين صد رؤيا
در من جوانه ميزند!
روحم، تا حد رسوايی
میخواندم به خود؛
ميانه ی غوغا.
...كاري بعيد نيست؟!
امشب دعوتيم؛
پشت کارت نوشتهاند:
روح گرام به اتفاق حامل
لباس غيب می پوشم، بر تن روحم،
مجلسِ با شکوهِ عود ارواح است!
نمی دانم من سوار روحم،
يا او سوار من؟
فعلاً،
افسارِ هر دو، دستِ خيال " او " ست.
هردم، با روحم، مشقِ خيال ميكنيم؛
شايد روزی، رؤيا را
به مردمي شاد،
بخشيدند.
تا روحِ من، هواي عيش ميكند،
مرا، به خلوتِ خيال میبرد.
مشکل ما حل شد!
تابحال زير بار هم نمی رفتيم؛
بعد از اين، من پدرم،
روحم پدر بزرگ.
از فرط احتياط، لو رفت پشت پردهي روحم.
از دمِ رسوايي
عوارض
به عشق ما بستند.
هر روز، روز اول عشق است
در،
تقويم روح من.
دور از ادب، گاهي خرافيام
من آب را استخاره میکنم
اما،
روحم، طلسمِ عقل بر آب ميدهد.
هنگام كه، كلاهِ روح من قاضي است
من بي منام
تخت و كلاه من باد است!
روحم، درک می کند؛
گاهی اجازه می دهد،
شک کنم
در، بود و نبودِ " او "
روحم، شجاع است،
مرا، به جرم زايش رؤيا
حد زدند؛
او آخ هم نگفت.
ورد که میخوانم؛
روحم مست میشود
در طمع بخشايش.
چون روحِ خوابگردی دارم،
وقت خواب
به تخت زنجيرم میکند.
روحم شبانه روز
برای تمام گناهان نکردهی من
يکبند توبه میکند.
رويم سپيد،
اما، روحم سياه شد
وقتی به جمعِ ريا رفتيم.
آخر نفهميدم روحم زن است، يا مرد؟
هرچه هست، زيباتر از من است.
روحم
تمام قرارهای نامشروعم را پاک میکند؛
تا بی قرار و پاک بميرم.
با روحم رفتيم کوه؛
خوش گذشت!
وقتِ سفر به سرزمين خيال،
روحم هميشه چندگامی،
جلوتر است.
هر وقت با روحم شطرنج میبازم،
او، کيش من است، من، مات او.
هنوز بخش های بزرگِ روحم
در خيال کودکی ماندهاست.
رفتيم، دوچرخه سواری؛
روحم عقب نشست،
من، عقبتر،
من، تند رکاب میزدم،
او، تندتر!
هرصبحِ بيداری
روحم، در حدِ آرزوهای آن روزم
جهان را سلام میدهد.
پيش از گزينش، من و روحم
حرف ها را يکی کرديم.
در عبور خيابان، من و روحم
با فاصله از هم رفتيم؛
حوالیِ خانه، پنهان ز چشمها
يکيشديم.
مجبورم به جای روح مرحومم
جواب پس بدهم،
او، تا بود
رندانه خود نمینمود.
تا يادم می آيد موهای زنده ياد روحم،
از همان ابتدا سفيدِ
سفيد بود.
روحم سه باره کلک زد؛
او را دو باره در باغچه كاشتند،
من يکباره سبز شدم؛
چون پيچکی سمج
دورِ خود!
دلم برای روحِ خودم تنگ است؛
ناغافل پرکشيد و رفت
درونِ
دلم.
من و روحم
روي هرچه عاشق و معشوق بود و هست،
كم كرديم.
میخنداند روحم را
هر لطيفهای
اما، لطيفههای خودش، جداً لطيفه است!
ديشب به خنده گفت: دائم، وقت عزيمت است...
ابری فرود آمد!
روحم سوار شد
رفت!...
من، جامانده ام
روحم به خوابم آمد؛
من، حبسِ ديوِ گور بودم،
او،
قلّه ی تماشا!





