درباره حسين پاکدل  
 
 
داستان


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
چهارشنبه 7 مرداد 1383
موضوع: مینی‌مال
● زشت و زيبا

يه روز تو يه کوچه بن بست که توش شيش تا خونه بود و پنجرها دو تا دو تا روبروهم، يه اتفاقي افتاد که نگو و نپرس! تو يکي از اين خونه ها دو تا جوون بودن که با هم زندگي مي کردن. يکي شون خيلي شيطون و بازيگوش بود، يکي ديگه خيلي سربه زير و آروم، همه اش يا داشت کتاب مي خوند يا درسشو مرور مي کرد. روبرو خونه ي اونا يه مادر و دختر زندگي مي کردن. دختر، اينقدر زشت بود که هيچوقت پاشو از خونه بيرون نمي ذاشت، هيچوقتم تو آينه به خودش نگا نمي کرد. هيچ کدوم از اين دوتا جوون اون دخترو نديده بودن. يه روز خيلي اتفاقي وقتي جوون شيطونه داشت از تو کوچه رد مي شد که بره خونه، دخترو ديد، باور نمي کرد يه دختر مي تونه اينقدر زشت باشه. رفت تو خونه و شروع کرد به دروغ برا دوست سربه زيرش از قشنگي دختر تعريف کردن، يه چيزائي مي گفت که اصلاً تو دختر نبود. خلاصه اونقدر گفت و گفت که جوون مردم يک دل نه، صد دل عاشق دختري شد که رفيقش تعريف مي کرد. ديگه از اون روز به بعد اين جوون خوش قلب با ياد اون دختر زيبا زندگي مي کرد. دائم مي نشست دم پنجره تا شايد دخترو ببينه. تا اينکه يه روز مادره نذري پخت و به زور يه کاسه آش نذري داد به دخترش تا ببره بده در خونه همسايه. دختر تا رفت در خونه جوونا و در زد، جوون سر به زيره اومد دم در، تا درو وا کرد ديد عجب دختر قشنگي پشت دره! همينطور ماتش برد، فکر نمي کرد يه دختر مي تونه اينقدر زيبا باشه. دختر کاسه نذري رو داد و زود رفت.از اون لحظه به بعد جوون سر به زير بدتر شد. ديگه حال خودشو نمي فهميد. روز به روزم لاغر و لاغرتر مي شد. دوستش که ديد بد دسه گلي به آب داده شروع کرد به گفتن اينکه من دروغ گفتم و اين دختر خيلي ام زشته و هيشکي نگاش نمي کنه. ولي مگه به خرج جوون سر به زير مي رفت. جوون شيطونه پيش خودش فکر کرد نکنه اشتباه کرده و يه دختر ديگه رو جاي اون عوضي گرفته. ولي بعد معلوم شد خير همون دختر زشته رو مي گه. نشست روبرورفيقش. گفت بگو ببينم چه شکلي بود؟ جوون سر به زير زل زد تو چشاشو قشنگ هر چي تو دلش بود و دلش مي خواست روباصداقت تموم تعريف کرد. اونقدر گفت وگفت که جوون شيطونه هم عاشق زيبائي اون دختر شد. آخرش گفتن چيکار کنيم چيکار نکنيم؟ به اين نتيجه رسيدن برن در خونه مادر و دختر، در بزنن و دخترو ببينن، تا مطمئن بشن دختر قشنگ نيس. همين کارو کردن. رفتن، تا در زدن و در وا شد، ديدن اي واي عجب فرشته زيبائي تو چارچوب در واسّاده. دختر يه مدت به اين جوون تنها مات و مبهوت نگا کرد و بعد که ديد هيچ حرفي نمي زنه و فقط داره با شوق و ذوق نگاش می کنه درو بست و رفت تو. يه راست رفت جلو آينه تا خودشو ببينه. تا نگا کرد ديد عجب...!