درباره حسين پاکدل  
 
 
داستان


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
چهارشنبه 7 مرداد 1383
موضوع: مینی‌مال
● کابوس

وسط ابري از دود اسفند و حلقه ي محبت جمع وارد خانه شد. فکرش را نمي کرد تا اين حد براي اين آدم هاي ذوق زده عزيز باشد. در خانه جا براي نشستن پيدا نمي شد. او را بالاي اطاق نشاندند. تکيه نداد. يکي صلوات خبر کرد، همه فرستادند. او ساکت بود. طنين صدا در فضاي خانه باعث شد فکر کند هست، زنده است. از خود پرسيد به خانه برگشته است!؟ پر از تعجب بود. فکر کرد خانه چه آشناست، اما چه بزرگ شده است. چپ و راست او را مي بوسيدند. خسته بود. منگ بود. سه روز و سه شب، نه، به اندازه ي عمر، يک بند بيدار بود. يادش نمي آمد آخرين بار کي خوابيده است. اصلاً خوابيده است؟ زمان در او گم بود. روزهاي هفته در او جابجا بود. شب و روز، درهم بود. خودش را به ياد نمي آورد. شايد دارد خواب مي بيند. شايد بيدار است. در بيدارخوابي به چهره ها دقيق شد. نمي توانست ذهنش را متمرکز کند. آنها را به جا نمي آورد. فهميد آن دختر لاغر که با سيني چاي در لباس نو، سبکبال و خندان دوراو وديگران مي گردد، دختر خودش است. چقدر بزرگ شده است! با خود زمزمه کرد، راضيه...!؟ مرضيه...!؟ نمي توانست بفهمد کدام اند. پس زنش کجاست؟ در هجوم همهمه دنبال او چشم دواند، پيدا نمي کرد. مادرش را ديد. خشک و مچاله بود، آن گوشه. چشم از او برنمي داشت. در نگاه او گم شد. همه يک ريز حرف مي زدند. صدا ها روي لب ها ناميزان بود، حرف ها کش مي آمد، تند مي شد. برايش اصوات جمع مفهوم نبود. زمان نمي گذشت. انبوه سوال ها به او مي خورد. سوال ها پر از چرا بود. سعي کرد لبخند بزند، زد. دستي اشکش را سِترد. خواست پاسخ بگويد، از شدت ضعف کلمات را پيدا نمي کرد. يکي پک به سيگار مي زد. هواي اطاق دم داشت. نفس کشيد، خميازه شد، ناقص. گرسنه بود. اطاق چرخيد. دخترش چرخيد. زنش را پيدا کرد. پير بود. کسي دستش را گرفت. زنش چرخيد. سفره در حال پهن شدن چرخيد. دود سيگار چرخيد. خواست عق بزند. آبستن فرياد بود. تلوزيون خاموش تصوير داشت. دسته گل روي طاقچه چرخيد. کتابخانه ي خالي از کتابش چرخيد. کسي در تصوير برفکي تلوزيون بي صدا قهقهه مي زد. برادرش نشسته نماز مي خواند. تلوزيون نمي چرخيد. قاب عکس عروسي اش چرخيد. پاي زنش پيچيد. پارچ بلور از دستش رها شد. برادرش بي پا در هوا بود. مادرش هنوز خيره بود. ديوارها جلو آمدند. گل آشناي فرش باز شد و چرخيد. سقف بالا رفت. برادرش خنديد. پرده ها چرخيد. همه رقصيدند. چشمانش را بست. صداها رفت. چيزي شکست.

جيغ در آهني بلند شد. از جا پريد. کسي محکم به درکوفت و رفت. خود را نمي ديد. خيس عرق بود. صداي مبهم اذان صبح از دورمي آمد.