درباره حسين پاکدل  
 
 
داستان


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
شنبه 8 اسفند 1383
موضوع: مینی‌مال
● يک رمان بزرگِ بزرگ.

من يک نويسنده ی بزرگ هستم، خيلی بزرگ. هرچقدر هم فکر کنيد نمی توانيد تصور کنيد چقدر بزرگ. قدّم دو سانت تا رسيدن به دو متر وقت دارد و وزنم دويست گرم ديگر کم دارد تا به دويست کيلو برسد. من از بالای يک کوه بلند، مشرف به درّه ای عميق، نشسته بر لب يک تخته سنگِ عظيم، دارم برای شما رمان بزرگ می نويسم، اين که داريد می خوانيد سرآغازهمين رمان بزرگ است، از حالا نمی دانم چند جلد می شود ولی بزرگ است، خيلی بزرگ، بزرگ تر از تمام رمان های بزرگی که تا به حال خوانده ايد، حتی جنگ و صلح به اندازه ی دو صفحه از کتاب من نيست. فکر کنم وقتی تمام شد، موقع خريد، برای حمل آن دچار مشکل شويد و به دو سه نفر حمال نيازمند شويد. داستان رمان بزرگ من درباره ی سرنوشتِ سرباز قهرمانی است که با شجاعت تمام پا به صحنه نبرد گذارده و قرار است دلاوری های بسياری را به نمايش گذارد. من او را از فراز اين تخته سنگ در سنگرش آن پائين می بينم، او هم اگر سر بلند کند می تواند مرا درست بالای سر خودش در ارتفاعات ببيند. می خواهم از اين لحظه تا آخرِ رمان او را دنبال کنم و دم به دم اتفاقات زندگی و فداکاری های او را دقيق بنويسم. اصلاً بهتر است قلم را به دست خودش بدهم تا خودش از زبان خودش، با اختيار و اراده ی خودش، برای شما از همه ی اتفاقاتِ مربوط به خودش بنويسد، اين طور خيلی بهتر و واقعی تر است. پس من با شما خدا حافظی می کنم و می روم روی آن تخته سنگ می نشينم که هم سايه است وهم تکان نمی خورد و هم امن تر است. از شما می خواهم از اين لحظه به بعد رمان بزرگ مرا از زبان قلم اين سرباز فداکار بخوانيد.

« سام عليک! حاجيت همونه که يارو گندهه اون بالا گفت. الانه کلی وقته وسطِ آتيش ِاين آفتاب کوفتی دارم تو شُرشُرِ عرق، عينهو تفِ رو ديفال خشک می شم. فرمونده، ناکس فقط واسه سِف کاری، منو و دو تا وردس تنبل ِخُل مَشنگو، عين کدو کاشته اينجا، خودشم جينگولی مستون کرده رفته سی حال و حول، صفا و اينا. قراره همينطور که يه بند سُماق سَق می زنيم، نذاريم دشمن از اين دور و ورا که مثِ تنگه اس، رد شه. دِک کی، اينام که مثِ شيربرنج وارفته تو اين سنگرِ لونه موشی همه اش تو چُرتن! هی! جم کون اين لِنگ و پاچه رو! پام خواب رف... چی می گفتم؟ آره، فرمونده می گه، جنگ شوخی موخی نعره. تو جنگ، خواب و خوراک، صلح و صفا ماليده، ننه من غريبم... چی؟ نعريم. راس می گه، يه وقتائی می شه، باس بی عزّ و چِز بُکشی... تا چی؟ زنده بمونی. واس همين گفته، تا ديديمش يا سايه شو با تير بزنيم يا خبر بديم... چی بود؟... فِک کنم يه صدا مياد...اَ اَ اَ ازون بالاس... اين چيه؟! نه!...اک که هه... تخته سنگه... وَه داره هوار می شه رومون... کمک...! »
زااا زززررگوگرووپ پ...