درباره حسين پاکدل  
 
 
داستان


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
دوشنبه 25 خرداد 1383
● معرکه

درست در وسط میدان معرکه گرفته بودند از صبح زود مرد لاغر با يک بلند گوی دستی مردم را برای تماشای معرکه دعوت کرده بود .از مدتی قبل مردم آمده بودند و حالا داشتند از سر و کول هم بالا می رفتند برنامه شروع شد. مرد لاغر با بلند گوکه حالا خرخر بدی می کرد اعلام برنامه کردوگفت هر کس دوست دارد در پایان برنامه به این گروه دوره گرد پول بدهد حالا همه با کنجکاوی نگاه می کردند.برنامه این بود يک کره اسب سفید وارد شد چند چرخ دور میدان زد بعد ایستاد، دستهایش را بالا برد و روی دو پا در جا چرخید و به همه حاضران در میدان تعظیم کرد.بعد آرام عقب رفت و سر طنابی را گرفت و کشید آن سر طناب به کمر مرد چاقی شبیه کدو تنبل بسته شده بود ،با کشیده شدن طناب مرد چاق به وسط میدان آمد.به نظر کودن می آمد. کره اسب طناب را از کمر مرد چاق باز کرد.بعد يك دور دور او چرخيد بعد چیزی از بیرون خواست .يك طبل و يك چوب کوچک به او دادند. کره اسب چند ظربه بر طبل نواخت. همزمان صداهایی از خودش در آورد ، چیزی مثل آواز و شیهه.یکدفعه ضربه بلندی زد .مرد چاق بالا پرید و با شكم خود را روی زمین انداخت و پهن زمین شد مردم فکر کردند حتما مرده است ولی با صدای طبل کره اسب از جا پرید و در حالی که خیلی قشنگ می خندید روی دستهایش ایستاد و همینطور دور میدان شروع کرد به چرخيدن بعد با يك ضربه روی پاها پرید بعد خندید بعد گریه کرد بعد رقصید بعد چرخید و دست آخر با يك جست پرید پشت کره اسب.کره اسب ومرد چاق نفس زنان و عرق ریزان چند دور دور میدان زدند و بیرون رفتند مرد لاغر با بلند گو آمد . کلاهش را به دست گرفت و از تماشاگران تقاضای پول کرد . چند دور زد ولی کسی پول نداد. هيچ کس از کارهای مرد چاق خوشش نیامده بود چون تمام بچه های آنجا این کارها را بهتر از مرد چاق بلد بودند .همه غرغر کنان دور شدند و معرکه تمام شد.