درباره حسين پاکدل  
 
 
داستان


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
یکشنبه 31 خرداد 1383
● آنها فقط کدهای خود را فراموش کرده اند.

هیچ کس نفهمید چطور این اتفاق، آن هم بطور ناگهانی برای آقای ایکس افتاد. همه می دانستند آقای ایکس مدیرعامل موفق شرکت تجاری آ.ب.س است .ثروت زیادی دارد و با مقامهای بالا همانقدر ارتباط دارد که با هنرمندان و روز نامه نگاران .وقتی آقای ایکس اتومبیل تمام اتوماتیکش را سفارش داد اغلب روزنامه ها با آب و تاب برایش شرح و تفصیل نوشتند .خانه ویلایی او بر فراز تپه شمالی "هفته" ای نبود که میزبان جماعتی از تجار هنر پیشه ها یا مقامهای ارشد شهر نباشد . خانم وای نامزد زیبای آقای ایکس، یک ستاره سینما بود . آنها در حد پرستش، همدیگر را دوست داشتند . پنج سال بود دوستان دور و نزدیک برای مراسم ازدواج آن دو لحظه شماری میکردند . از سال قبل دانشگاه اقتصاد و تجارت بین الملل، با اصرار از آقای ایکس خواسته بود هفته ای دو جلسه برای دانشجویان وقت بگذارد. او هم بالاخره این دو ساعت را در برنامه هایش گنجاند.

آقای ایکس با برنامه ریزی دقیق به همه کارهایش می رسید. ولی اتفاقی برای او افتاد که تمام نقشه هایش به هم ریخت . ماجرا آنقدر ساده بود که هیچ کس باور نمیکند .آقای ایکس یک روز صبح اول هفته ، طبق معمول بعد از صرف صبحانه خواست پیغام های الکترونیکی خود را بگیرد، ولی هرچه فکر کرد نتوانست کد ورودی به کامپیوتررا بیاد بیاورد . یادش آمد یک کپی از تمام کد های زندگی اش را در گاوصندوق شرکت دارد. به دفترکه رسید یکراست سراغ گاو صندوق رفت ولی نتوانست کد صحیح را به آن بدهد . اول خیلی نگران نشد ولی وقتی خواست از فروشگاه خرید کند و کد کارتهای اعتباریش را بیاد نیاورد ،نگرانی و تشویش وجودش را فرا گرفت.

روز بعد به توصیه دوستی ،به دیدار یک دکتر رفت ، بعد از معاینه کامل، دکتر به او پیشنهاد کرد با سفری کوتاه به ذهنش استراحت بدهد ،آقای ایکس تمام برنامه هایش را به تعویق انداخت ،سپس به نامزدش تلفن کرد تا در این سفر او را همراهی کند. اما خانم وای به خاطر بازی در فیلم« عصر عطش» گرفتار بود و با دلبری تمام از او عذر خواست . آقای ایکس چمدانش را بست ،روی آن نشست واز خود سوال کرد چه مدت است به سفر نرفته ؟ هرچه فکر کرد یادش نیامد آخرین بار کی،کجا و با کی به سفر رفته است.آقای ایکس مستخدم را مرخص کرد . از خانه بیرون آمد در ها را بست،چمدانش راعقب اتومبیل گذاشت و سوار شد. وقتی خواست اتومبیل را روشن کند ،حافطه گویا از اوکد شش رقمی شناسایی خواست .آقای ایکس کد را به یاد نیاورد. به اشتباه اعدادی وارد کرد که باعث به صدا در آمدن آژیر اتومبیل شد و در صندوق عقب نیز قفل شد . آقای ایکس از اتومبیل بیرون پرید وحشتزده و با عجله به طرف خانه رفت تا به شرکت پشتیبانی خدمات اتو مبیل تلفن کند. جلوی ورودی، قفل خانه از او کد خواست ،آقای ایکس هر عددی وارد کرد غلط بود. کلافه شد و آنقذر این عمل را تکرار کرد تا آژیر خانه هم به صدا در آمد . سمفونی گوشخراش آژیر ها،ماشین گشت محلی پلیس را به جلوی خانه کشاند. آقای ایکس را سوار کردند، او مشکل را برای مأموران شرح داد. آنها خوب به حرفهایش گوش دادندو سپس برای شناسیی هویت آقای ایکس از او خواستند کد ملی اش را بگوید ولی آقای ایکس، کد ملی اش را نیز فراموش کرده بود. لاجرم او را به اداره پلیس بردند . پرونده ای برای آقای ایکس تشکیل شد ولی چون آدم متشخصی به نظر می رسید از او یک تعهد کتبی گرفتند و رهایش کردند.آقای ایکس به خیابان آمد . خیابان به نظرش غریبه می آمد . بی پول و تنها به راه افتاد . غروب بود که به جلوی خانه نامزدش رسید . کسی خانه نبود . مدتی کنار نرده های خانه نشست. گرسنه و خسته بود و دیگر نمی توانست فکر کند. در جیبهایش به جستجو پرداخت،فقط یک تلفن همراه در جیبش بود. یادش آمد دکتر سفارش کرده بود به خاطر حفظ آرامش از آن استفاده نکند. ولی حالا مجبور بود.آن را روشن کند تا از دوستانش کمک بگیرد ،تلفن هم از او کد ورود خواست،چیزی به یاد نیاورد . عصبانی شد و گوشی را به دیوار کوبید و به راه افتاد . دیگر نه راه خانه اش را بیاد می آورد ،و نه شماره خیابانی که دفترش در آن بود و نه شماره خانه دوستان و آشنایانش را.

مدتها است که آقای ایکس فقط راه میرود . موهایش بلند شده و لباسش کاملا از ریخت افتاده است.به طوری که هیچ کس نمی تواند چهره او را ،با عکسهای زیبایی که در مطبوعات برای پیدا کردن او به چاپ رسانده اند مطابقت دهد.

او هنوز برای به یاد آوردن انبوه کد ها به مغزش فشار می آورد آقای ایکس بیاد نمی آورد در این مدت چطور خود را سیر کرده است اما می داند شبها را کجا بخوابد او اکنون مجبوراست برای گذران عمر نشانه ها ی ساده تری پیدا کند ،ستونی سنگی،چند درخت و فواره های پارک وسردر یک سینما.

او اکنون دوستان جدیدی پیدا کرده است . دوستانی که مثل خودش کثیف و ژولیده اند هیچکدام از آنها حق ورود به سینمای روبروی پارک را ندارد ،سینمایی که اکنون فیلم «عصر عطش» را نشان می دهد.آنها فقط می توانند عکسهای فیلم رااز دور تماشا کنند و قصه ای برای فیلم بسازند. هر کدام از دوستان جدید آقای ایکس قصه ی زندگی خودش را به جای قصه ی فیلم تعریف می کند . تازه آقای ایکس فهمیده است،همه آنها که شب ها با او در گوشه دنج پارک می خوابند روزگاری مثل او بوده اند ولی یک روز به طور کاملا اتفاقی فقط کد های خود را فراموش کرده اند.