درباره حسين پاکدل  
 
 
داستان


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
پنجشنبه 15 بهمن 1383
● بيا بيرون خانومی!

در تير رس نگاهم نيست، ولی می دانم حرفهايم را می شنود يا فکرمی کنم حتماً بايد بشنود.
آرام می گويم: خانومی بيا بيرون! با زبون خوش دارم بات حرف می زنم. خودت ديدی که طور ديگه ای ام می شه بات تا کرد. به نفعته دس بچه هاتو بگيری بيای بيرون. اونجام جاس تو رفتی؟! سه روزه منو از کار و زندگی انداختی. آخه که چی؟ بالاخره که بايد بيای بيرون. گشنه ات نمی شه؟ تشنه ات نميشه؟ اينو که ديگه نمی تونی منکر شی، می تونی؟ هر چی باشه مادری، عاطفه داری، بيشتر از هر موجود ديگه ای بچه هاتو دوس داری. بيا بيرون. خانومی...! مگه با تو نيسم؟ اقلاً يه ونگی، وونگی چيزی بکن بفهمم می فهمی، بدونم حرفام باد هوا نيس... داری کفرمو بالا مياری آ... خانومی...! خانومی...!

فايده ندارد. می فهمم با عصبانيت کاری از پيش نمی برم.
شهرام تلفنی سفارش کرد بود " تا می تونی باش حرف بزن. با اون بايد ارتباط برقرار کرد. کافيه اعتمادش جلب بشه، اونوقت هر چی بگی می کنه، بگو برات برقصه! می رقصه "
ولی من کلافه و عصبانی ام و لابد او با تمام وجود از اين وضع احساس خطر می کند. بهتر است برای لحظاتی او را رها کنم. هرچند از فکر او بيرون نمی آيم ولی شايد قدری از عصبانيم کاسته شود. می زنم بيرون. خانه هنوز کثيف است. طی اين دو سه روز فرصت نشده تميزش کنيم، به همين خاطر چيدن اسباب اثاثيه بی معنی است. هوا گرم و دم دار است و خانه هنوز بوی ماندگی و خاک می دهد. احساس تشنگی می کنم. نگاهی به وضع آشفته ی خانه می اندازم. کوه اسباب اثاثيه وسط هال به وضع و حال من دهن کجی می کند. يکراست به آشپزخانه می روم و شير ظرفشوئی را باز می کنم. برای لحظاتی شير سر و صدائی بيرون دهد تا هوای حبس شده در خود را آزاد کند. مقداری آب قهوه ای رنگ و بعد در ادامه آب زرد مرده ای با فشار مقطع بيرون می زند. آنقدر صبر می کنم تا مانداب داخل لوله ها تخليه شود و آرام آرام آب رو به زلالی و خنکی برود، اين انتظار لازم است. دهانم را به شير نزديک می کنم و دستانم را کاسه و تا می توانم می نوشم. آرامم می کند.

دوشنبه ی هفته ی قبل اين خانه را ديده بوديم. از همه جهت مناسب بود، الا اجاره اش. چاره ای نبود. به قدر کافی برای پيدا کردن خانه ی مناسب سگدو زده بودم. دوخوابه است با يک حياط جمع و جور. ساختمانی دو طبقه. طبقه بالا مستاجر دارد. يک خانم نسبتاً کر تنها. بازنشسته ی سال ها پيش ِاداره پست. پنجره ی پذيرائی درست رو به پارک قيطريه باز می شود، چشم اندازی به سمتِ سبزی مطلق. هر دو اطاق پنجره های بزرگی دارد از کف تا سقف، ولی نه رو به پارک. روبه ديوارپشتی برجی مغرور. درست پشت خانه برج بلندی ساخته اند. غير از ديوار يکدست سيمانی برج، از اين سو نمای ديگری ندارد. مدت زمان درازی از ساخت خانه نگذشته ولی داد می زند از سر بی نيازی خالی مانده و رو به ويرانی زود رس رفته است، شايد اين هم به عمد به انتظار کوبش و رويش برجی ديگر.
زن و دخترم تا اينجا را به يک نظر ديدند پسنديدند. قرا شد جمعه اسباب کشی کنيم و کرديم.
گفتم: من وقت و حوصله ندارم آ... رنگ و منگش بمونه برا بعد، اجرا دارم.
زنم گفت: حالا نمی خواد، همون جمعه يه باره هم تميز کاری می کنيم هم اثاث ميچينيم. بقيه اش بمونه جاگير شديم خودم روز به روز مرتب می کنم، توام به کارت می رسی. بذا درآ وابمونه بو بره، خونه هوا بگيره.
خانه قبلی را قرار بود بکوبند. مانده بود پا بيرون بگذاريم تا بيفتند به جان در و ديوارش. کل زار و زندگی بر پشت يک وانت در دو رفت و آمدِ خلوتِ جمعه نقل مکان کرد و تلنبار شد در وسط هال، داشتم فکر می کردم از کجا شروع کنيم که يکدفعه صدای جيغ زنم از داخل حمام، برنامه را به هم ريخت. تا برسم، زده بود بيرون. رنگ به صورت نداشت. با لرز گفت گربه و رفت طرف ايوان.
گفتم: گربه که ترس نداره خانوم!
يادم آمد گربه ترسی دارد، از بچگی، به قول خودش فوبی يا فوبيا، يا يک همچين چيزی. همراهش رفتم، دست بچه را گرفت و رفت بيرون تو ماشين قمبرک زد. چيزی نگفت، من هم نگفتم. برگشتم رفتم تو حمام. ديدم زير وان گوشه ی ديوار فضای بازی هست. چون وان را بعداً گذارده بودند اين فضا اضافه آمده بود و همت نکرده بودند پرش کنند، يا بپوشانند، و حال گربه ای با سه نوزادش در عمق آن مأوا گرفته بود. به پنجره ی وسيع حمام نگاه کردم، گوشه ی شيشه به اندازه يک کف دست در حد عبور يک توپ تنيس سوراخ بود. حدس زدم در اين مدت که خالی بوده گربه بيچاره ی باردار پريده بوده داخل و آنجارا زايشگاه و پناهگاه امن خود کرده است. خوب دقت کردم. ماده گربه، مضطرب و نگران با چشمانی وغ زده مرا می نگريست. معلوم بود مدتی است بدون خوردن چيزی دندانگير فقط بچه هايش را شير داده است. در برخورد اول پيشته پيشته کردن های من بی اثر بود. تازه در اثر هر صدا گربه خود را عقب تر می کشيد. نگران شدم نکند ترس او باعث فشار به بچه ها و لاجرم خفگی آنها شود. آمدم بيرون. در ماشين زنم زری را تنگ در بغل گرفته بود و خيره به نقطه ای در دور دست می نگريست. بين او و گربه ی مقيم حمام ترس و حس مشترکی ديدم. خوشحال بودم در وقت فاجعه و جيغ، زری در حياط سرگرم بازی با کرم های باغچه بود والا اول مکافات بود و مجبور می شديم به ميل او علی رغم اراده ی مادر يکی از اطاق ها را برای پذيرائی ازيک خانواده گربه سان خالی کنيم. او عاشق تمام حيوانات است و فکر می کند همه، همان هائی هستند که در قصه ها و کارتون ها ی تلوزيون می بيند. چند باری که او را به باغ وحش پارک ملت بردم دوست داشت در بغل خرس تنومند داخل قفس بخوابد. لجبازی است بی حريف.
زن و دخترم را به اصرا خودش بردم خانه ی مادر زن و برگشتم. در راه با خود فکر می کردم چطور آن موجود بی زبان را از آن دخمه ی امن بيرون بکشم، خدا خدا می کردم در فاصله رفت و برگشتم نقل مکان کرده باشند. تا به حمام رسيدم ديدم با آرامش همگی چرت می زنند. اول فکر کردم با تکه چوبی بلند آنها را بيرون بکشم، دلم نيامد. در حياط وقتی با نکبت و ايما و اشاره مشکل را حالی خانم مستأجرکنجکاو طبقه دوم کردم که می خواست بداند زنم کجاست، پيشنهاد داد با شلنگِ آب آنها را خيس کنم و چون گربه ها از آب وحشت دارند فرار می کنند.
گفت: آهان! گربه تو حموم جاخوش کرده؟ فهميدم، سر شيلنگو بگيرين روشون می ترسن می رن کاری نداره که، من خودم يه بار...
از پيشنهاد سيلابی او خوشم نيامد. نمی خواستم کاری بکنم که باعث ايجاد وحشت در آن ها بخصوص نوزادانش بشود. رفتم قدری شير و يک کنسرو ماهی خريدم و برگشتم. همه را در ظرفی ريختم و مقابل در محفظه گذاردم. فکر کردم به محض اينکه پا بيرون بگذارد او را گرفته بيرون می برم و سپس بچه هايش را هم به شکلی بيرون کشيده نزدش می برم. مدتی منتظر نشستم. خبری نشد. با اينکه می دانستم به شدت گرسنه است به ظرف غذا بی اعتنا بود. تا عصر حتی سرش را جلو نياورد. به صاحبخانه، آقا شاپور زنگ زدم و شرح ماجرا دادم. خنده نمکينی کرد و پيشنهاد گونی داد.
گفت: آقا کاری نعره که، بندازشون تو يه گونی بذا سر کوچه... اينم مشکليه که براش عزا بيگيری؟
گفتم: آقا کار من نيس. من دل گرفتنشو ندارم، خود شما يه فکری بکن.
بازهم خنديد، خنده اش عصبی ام می کرد. ديدم هيج جور حريف خنده های او نمی شوم. فهميد عصبی هستم
گفت: حالا عصر جومه ای خلقتو تنگ نکون، بذا درآ وا باشه می ترسن میرن. نرفتنم بذا باشن، شوما با اين روح لطيفت برو يه جا ديگه پيدا کون. جا واس شوما زياده، آشفتش نکون بذا باشه تا وقت کوبيدن.
ناشی گری کردم و گفتم: نميشه که!
گفت: نميشه مال سوسن بود که رفت اون دنيا، دوسال خالی بوده بازم روش، خيالی نی. ما که از اولم گفتيم نمی ديم، شوما خودت خواسّی.
شروع کردم به فلسفه بافی و دلش را نرم کردم، دست آخر گفت: دندون به جيگر بيگی، صب ردشون می کونم برن.
طوری اين حرف را زد که انگار مستاجرينی هستند که مدت اجاره شان سرآمده و با روئيت او و حکم تخليه محل را ترک می کنند.
مجبور شدم تا فردا صبر کنم. سر ساعت مقرر به خانه آمدم و صاحبخانه درست دوساعت بعد پشت بند چند تلفن و خواهش من آمد، داشتم از بی دست و پائی خودم کلافه می شدم.
تا از راه رسيد ديدم هنوز می خندد. مرد چاق و کوتاهی است. کارش بساز و بفروشی است، اينجا را با دو واسطه با کلی سفارش و منت به ما اجاره داد، آنهم حداکثر برای ده ماه. خندان جواب سلامم را داد و گفت: گونی مونی جور کردی؟
گفتم بعله و دادم دستش. گونی را قاپيد و رفت داخل حمام، هنوز می خنديد. فکر کردم از ديروز تا بحال يک بند به حال و روز من و گربه می خنديده است. به چشم برهم زدنی ديدم ناسزاگويان در حالی که دستش را جلو گرفته بود زد بيرون. جای پنجول گربه ی ترسيده و محصور در بن بست روی دست تپلش پيدا بود و ردی از خون به صورت دو سه خط موازی تا روی شصتش آمده بود. گونی را پرت کرد و زد بيرون.
گفتم: چی شد پس؟
گفت: گور پدرش، آتيشش بزن بره گمشه، هاره مادر...
و غيب شد. خنده اش کلاً محو شده بود. من ماندم و خانه و گربه ی لجوج و زن بی طاقتم که رابرا زنگ می زد که " چی شد بيام يا نه؟ "
از کار تمرين تئاتر مانده بودم. به حمام نرفتم. در عوض فکر کردم. زنگ زدم به شماره ای که از 118 گرفتم. آنطرف خط در اداره ی دامپزشکی خانم محترمی که پيش از جواب سلام دادن به من خود را دکتر تاجيک معرفی کرد جواب داد. وقتی شرح ماوقع را دادم گفت: " کيسو بيارين اينجا."
ديدم اصلن به حرفهايم گوش نمی داده. باز توضيح دادم، بازهم حرف خودش را زد به اضافه ی اينکه " ما از حيوونای خونگی فقط تو کلينک ويزيت می کنيم آقا."
ماندم معطل، کم کم ماجرا داشت برايم جنبه ی سرگرمی غمگينی پيدا می کرد.
به دوستانم سر تمرين تلفن کردم، با خنده برايشان تعريف کردم که مشکلم چيست و چرا غيبت کرده ام، پيش خودم گفتم شايد به کمک بيايند. حرفم تمام نشده گوشی دست به دست شد و هرکدام به فراخور ذوق و استعدادشان نسخه برای گربه های بيچاره پيچيدند.
مهرداد گفت: چی چی اس تو وم خوددتا اَنِک کرد دِی. وخی بيا! خجالِت بکش نَرّه خَر.
محمد رضا گفت: با يه تيغه کارشو بساز! جلوشو گچ بگير، بذا همون تو بمونه. عين خودت تو نمايش، تو پستو.
با اين حرف او يکدفعه حس کردم خودم آن گربه ی محبوسم، نفسم گرفت.
احمد گفت: يه فنجون قهوه ی تلخش بده، خودش در ميره. ها ها ها...
حسن با لحنی نمايشی مِن مِن کنان و با بهره گيری از انگشتانش که نمی ديدم گفت: يه مرگ موش چارشه پدر! يه موش ِمرگِ موش خورده، نذارين عذاب بکشه، راحتش کنين پدر!
کارگردانم گفت: آخی... حيوونی...نه تروخدا با خودت بيارشون پيش من... ميخوامشون.
گفتم: برا سگت می خوای؟
ستاره گفت: نياری آ، می برتشون پاريس، ور گربه های اشرافی تا دق کنن. کورش گفت: باشون کنار بيا! نه نه... باشون تمرين کن شايد از اونا اقلاً يه چيزی ياد گرفتی اينقد جلوم کم نياری نابغه.
گفتم زهره مار و قطع کردم. زنم اگر بود سرزنشم می کرد که چرا خودت را مضحکه می کنی. خوب شد نبود، او از کارم همانقدر بدش می آيد که از گربه.
سری به خوابگاه گربه ها در حمام زدم، خانومی با چشمان دريده همچنان مراقب بيرون محفظه بود، حالتش به گونه ای بود که انگار ابداً قصد تخليه پناهگاه کوچکش را ندارد و اين منم که بايد بهای رقّت قلبم را بدهم. ظرف شير و تن ماهی از ريخت افتاده و لب نخورده هنوز آنجا بود. بوی بی رمق ماندگی صابون ترک خورده و سفيداب در فضا بود.
به فکرم رسيد زنگ بزنم آتش نشانی، زدم. کلی متلک بارم کردند، معلوم شد سرشان شلوغ است. از مرد پشت خط خواستم بگويد از کجا کمک بگيرم، با تشر گفت: آقا خطو اشغال نکن! نکردم.
عقلم به جائی نمی رسيد، همه ی پيشنهادها به نحوی منجر به آزار يا مرگ گربه می شد. دلم نمی آمد پا به خانه ای بگذارم که با فنای موجودی به اسم گربه همراه بود. حتی خوشحال بودم که موجودی درآن زائيده است، به نظرم برکت می آورد. اگر در جائی غير از حمام بود می شد با او کنار آمد. تا همين جا هم خانواده ی بی آزار گربه به اندازه دوروز وقت و کرايه خانه که به اندازه يک هفته درآمدم بود به من ضرر زده بودند.
يکدفعه ياد شهرام افتادم. در خانه اش انواع و اقسام گربه ها را ديده بودم. طوری با آنها رفتار می کرد که انگار آدم اند. حتی به اسم، آنها را صدا می کرد. يکبار ديده بودم با صدای نخراشيده اش سر يکی از آنها که سياه و پشمالو و نکره بود داد زد : " غلام...! بشين! " و گربه قشنگ مثل تپه ای گوشت بدقواره گرفت نشست سر سفره در کنارش و زل زد به جمع متحيّر.
به او زنگ زدم، شيراز سر سريال بود، ماجرا را که شنيد گفت: " صبر کن ميام " پرسيدم کی؟
گفت: دوسه هفته ديگه.
گفتم: نه بابا عجله دارم.
گفت: پس باش حرف بزن!
گفتم: چی؟
گفت: می گم باش حرف بزن عين آدم باش حرف بزن. ديالوگ!
گفتم: نميشه که.
گفت: اينام عين سگ ان، باهوشن می فهمن. گوش می دن. فقط بتونی اعتمادشو جلب کنی به حرفت گوش می کنه.
به شوخی گفتم: می خوای گوشيو بدم دستش خودت باش حرف بزنی؟ زبون تورو حاليشه.
گفت: بده!
گفتم: می دم آ.
گفت: جدی ميگم، من تو خونه برا گربه هام بازی می کنم، صد دفه ديدم گوش می دن.
گفتم: من نمی تونم.
گفت: تو بازيگری، براش بازی کن. اينم يه جور تئاتر درمانيه ديگه، نَخِت وصل شه حله، بگو برات برقصه، می رقصه، بگو بپر، می پره، بگو...
با خنده گفتم: چی براش بازی کنم؟ آبگوشت زهزه ماری خوبه؟ همون نقش تورو؟
گفت: هرچی، بداهه برو، از ته دل باشه ميگيره. نترس.
گفتم: نشد و نرفت چی؟
گفت: يعنی اينقد بی استعدادی؟
گفتم: نه جون تو، اومديمو گوش نداد.
گفت: نشد يا صبر کن تا برگردم يا دس به دامن موشای محل شو، خواهش کن جلو سولاخش يه برنامه فَشِن اجرا کنن با لب و لوچه ی آويزون مياد بيرون.
گفتم: خره! طرف ماده اس
گفت: بهتر، عوضش زودتر اغوا می شه.

حالا عصر يکشنبه است، يکبار پروژه گفتگوی پيشنهادی شهرام را با گربه ی بی احساس امتحان کرده ام، کلافه ام کرد. مدتی از آب سرد خوردن و آرام شدنم گذشته است، با خود تمرين کردم تا با هنرمندی تمام برای گربه يک صحنه مونولوگ اجرا کنم. اميد وارم اين مرتبه نتيجه بخش باشد. حاضرم اگر موفق نشدم اول سراغ صاحبخانه بروم و قرارداد اجاره را فسخ کنم بعد هم ديگر دور و بر تئاتر نچرخم در عوض بچرخم دنبال پيدا کردن يک خانه ی خالی بی گربه يا لااقل خانه گربه داری که گربه اش زبان ساده ی نمايش را خوب بفهمد.
می روم داخل حمام، آرام و بی صدا. روی کاسه توالت فرنگی می نشينم. به تقليد از حسن، تمرکز می کنم. با خود فکر می کنم اينجا سن تئاتر است و من قرار است برای يک گربه ی ماده و سه بچه اش بازی کنم. برای او پيش از آغاز بازی عقل و شعور متصور می شوم. با کشيدن يک نفس عميق يک پرده نمايش کلاسيک اجرا می کنم.
می گويم: ای مرئی ترين ميهمان هر خانه! ای خوش خرام ترين غزال هر ديوار شهر! ای افسون شده ی بوی هر موش! ای دلداده ی هر قناری و گنجشک! ماهی پرست عاشق! سلام، بيرون خرام! با تو سخنی دارم...
خبری نمی شود، ادامه می دهم.
ای عابر هر روزن، ای بی صدا گام زننده در مهتاب، ای صادق ترين، با غريزه ی خود! ای هراسيده از هرنگاه سرد! ای رها ز رنگ هر تعلق! ای بی اجازه داخل شده بر هر جا! بيرون بيا دمی... من در انتظارم.

می بينم گربه ی بيچاره مبهوت و بلاتکليف از جلوی سوراخ به من می نگرد. نگاهش می کنم، سکوتی سرد بين ما حاکم می شود. حتماً با خود می انديشد اين مجنون کيست که ازطنين صدای خوش در حمام لذت می برد و پشت سر هم چرت و پرت می گويد. از رفتار و اجرای خودم خنده ام می گيرد. مدتی همينطور می مانم. حالا تصميم می گيرم خودم را به جلد گربه ببرم، يعنی فکر کنم گربه ای با مرامم و برای گربه ای ديگر بازی می کنم. به سوراخ نزديک می شوم و مثل يک نرم تن خود را روی کاشی های خشکِ کفِ حمام رها می کنم. سعی می کنم با آرامش بيشتری با همزادم ارتباط حسی برقرار کنم.
می گويم: خانومی ببين! من می خوام بات دو کلوم حرف حساب بزنم. گوشِت با منه؟ من صلاح تو و بچه هاتو تو اين می بينم به حرفم گوش بدی. من حرفمو می زنم، گوش دادی که دادی، ندادی ام... خُب... ندادی، فقط منو بيچاره می کنی. منکه بدی به تو نکردم که... کردم؟ به جون عزيزت، نه. ببين من يه هنرمندم، برا زندگی مجبورم به هر جلدی برم. من اساساً مشکل احساسی دارم، نمی تونم خشونت به خرج بدم. يهو ديدی من برم گير يه موجود بدتر از من افتادی آ! خود دانی. ما آدما به خودمون رحم نمی کنيم می خوای به تو رحم کنيم؟ من چاکرتم، نگا، منم عين خوتم، رها، راحت، بی عقده...فقط سيبيل تو رو ندارم، تو عاشق بچه هاتی منم همينطور، تازه عاشق کارمم هسّم. من اينجا سرنوشتمو به تصميم تو گره زدم. به حرفم گوش کنی و بيای بيرون معلوم ميشه گرفتی حرفمو، منم می فهمم کارمو بلد بودم. ولی اگه از جات جم نخوری چی؟ فاتحه ام خوندس. يعنی فاتحه تئاترم خوندس. توکه نمی خوای تئاترو از وجود من بی نصيب کنی؟ می خوای؟ من الانه باس سر تمرينم بودم، ولی چی؟ دارم با تو لاس می زنم، يعنی تو داری با من حال می کنی... باور کن کاريت ندارم، بی خيال شو! بيا يه جوری با هم کنار ميايم، گوشه حياط يه آلونکی چيزی برات سرپا می کنم، هر روزم بهت سر می زنم، برات تئاتر اجرا می کنم اصلاً هفته ای يه بار می برمت با گربه های تئاتر شهر بگی و بخندی، می دونی اونا چقدر بی بليط تئاتر ديدن تا حالا؟ نمی دونی که؟ بيا برو شکر کن که اينجا به دنيا اومدی اگه تو مکزيک يا چين متولد می شدی که شيش باره خورده بودندت خره! بيا رو منو زمين ننداز! يادم مياد يه بار تو يه نمايش من نقش تو رو بازی کردم خيلی بهم چسبيد، بدونی چقدر موش گرفتم رو صحنه! چه موشائی!! به به... با يه زنگوله به گردنم کلی بچه ها رو خندوندم. تو خيلی کارت درسته، حرف نداری، هرچی هس برات درآوردن، اگه بيای بيرون برات تعريف می کنم جات تو ادبيات کجاس. يه عالمه کتاب يه عالمه شعر يه عالمه نمايشنامه، قصه و حکايت برات نوشتن، اگه بيای بيرون هرچی کارتون گربه ايه برات ميذارم تماشا کنی. ديگه ام نميذارم کسی تو رو دم حجله بکشه. تو اينجا باشی آدم از ترست نمی تونه بياد حموم گربه شور کنه خودشو. گوش می کنی يا خوابی؟ لالائی نميگم آ می خوام هشيارت کنم جونتو ورداری در ری، بری سر خونه زندگيت، تو که جات اينجا نيس؟ ديگه داری خسته ام می کنی! اگه بدونم اون شوور گور به گوريت کجاس، دخلشو ميارم، نامرد فقط بلد بود بچه تو دامنت بذاره و در بره، معلوم نيس سرش تو کدوم حرمسرا بنده من اينجا دارم کف کی کنم...
می بينم خانومی آرام سرش را بيرون آورده و بر و بر مرا می نگرد. انگار منتظر چيزی است.
می گويم: ديدی من کاريت ندارم، بيا بچه هاتم وردار بيا...
گربه به من لبخند می زند، لبخندی پراز احساس همدردی.
می گويم: تو می فهمی من چی می گم؟ آره؟ جون من می فهمی؟
لحظاتی اطراف را می نگرد و بعد آرام به درون می خزد، به خودم می گويم بی فايده است. تئاتر درمانی هم سودی نبخشيد. دوباره سرش را بيرون می آورد اين بار يکی از بچه هايش را به دندان گرفته است و با ترديد جلوی محفظه ايستاده است. آرام، بی حرکت اضافی می نشينم روی کاسه توالت.
می گويم: بيا... نترس... بيا هر جا دلت می خواد برو... نگا چه لاغر شدی؟! بيا به فکر بچه هات باش...
آرام می آيد بيرون، نگاه از من بر نمی گيرد، حالتش به گونه ای است که انگار می خواهد به من بگويد دارم به تو اعتماد می کنم بپا خراب نکنی.
می گويم: نترس برو!
تا جلوی در حمام خيلی با احتياط می خرامد بعد يکدفعه می زند بيرون به فکرم می رسد دنبالش کنم ببينم کجا می رود ولی منصرف می شوم، همانجا می نشينم، تازه خوشم آمده است، ادامه ی نمايشم را بازی می کنم. از زمين و آسمان حرف می زنم ولی اين بار ساده تر می گويم تا بچه گربه ها بفهمند. مدتی نمی گذرد که می بينم نگران برمی گردد، نای حرکت ندارد، به سرعت، عقب عقب به درون سوراخ می رود و پس از لحظه ای با عجله بيرون می آيد. بچه دوم را به دندان دارد. می رود. دوباره منتظرمی مانم اين بار در سکوت. بار آخر که می آيد پيش از داخل شدن قدری به عمق چشم هايم خيره می شود و با حالت سپاسگذاری با من وداع می کند با شرمساری به داخل می رود و بچه ی آخر را با خود می آورد. قدری نگاهم می کند و می رود... باور نمی کنم. کماکان تکان نمی خورم. نبايد راه دوری رفته باشد، پس از لحظاتی با نگاه ناباور به درون سوراخ از حمام بيرون می آيم. به حياط می روم اما هرچه چشم می دوانم اثری ازخانومی نمی بينم، نمی فهمم کجا لانه گزيده است. برايش آرزوی سلامتی می کنم و می روم تا من هم زن و دخترم را به لانه بياورم، فقط افسوس می خورم که نتوانستم نظرش را در باره اين اجرا بپرسم، ولی خوشحالم که رسالت تئاتر را درک کردم و به عينه ديدم برای يکبار هم که شده تئاتر تأثير داشت.
تا درحياط را باز می کنم، زن و دخترم را می بينم که به همراه برادر زنم از راه می رسند. زری پياده نشده از ماشين، خود را در بغلم جا می دهد و می گويد: " بابائی گربه، من گربه می خوام، مامانی گفت گربه داريم... من گربه می خوام... يه گربه راس راسکی... "